خلاصه کتاب:
ریمای، دختری پرانرژی، باهوش و بیخیالی بینظیر است که در ۱۵ سالگی به دست یک قمارباز فروخته میشود. اما بخت با او یار است و با زیرکی تمام از دام میگریزد. او با تکیه بر هوش سرشار و حمایت اطرافیانش، مسیر تازهای برای خود میسازد و در نهایت به یکی از خطرناکترین هکرهای کلاه سیاه تبدیل میشود؛ کابوسی برای سرگرد سانیار ستوده، مأمور رسیدگی به پروندهای با عنوان "کابوس تاریک". اکنون این سوال مطرح است: آیا این مأمور باهوش میتواند دختری را به دام بیندازد که نهتنها در ایران، بلکه در سطح جهانی نامی در قاچاق و هک دارد؟
خلاصه کتاب:
نگاهش روی لبهایم که لغزید، لبخند زد و گفت: «نگفتم بیرحم باش... گفتم بیپروا. نگفتم زخم بزن و کمر به قتل من ببند... فقط خواستم کمی طنازی کنی، همین.»
خلاصه کتاب:
دختری به نام پرواز، که از کودکی طعم محبت را نچشیده و گرفتار تاریکی اعتیاد شده، و پزشکی که تلاش میکند او را از قعر این سیاهی بیرون بکشد. سرنوشتشان به مافیایی بیرحم و خونخوار گره میخورد؛ مافیایی که هیچچیز برایش مقدس نیست. اما شاید اینبار، همهچیز فرق کند... همهچیز با یک مأموریت ساده آغاز شد، اما هیچکس نمیدانست پایان این راه کجاست. آنجا که اعتماد، بازی با آتش میشود، و عشق... میتواند مرگبارتر از هر دشمنی باشد.
خلاصه کتاب:
همهچیز از رفتنِ «او» آغاز شد... میگویم «او»، چون واژهی «مادر» برازندهی پورانی نیست که رفت و از همان کودکی، سایهی سرد و سنگینِ بیمادری را بر سرم گذاشت. بهانهاش ساده بود؛ همان چهار چرخی که زندگیاش را لِه کرد و یونس، مردِ خانهاش را به ویلچری بیحرکت سپرد. نه، من از تلخیِ بیمادری نمیگویم؛ من از سالها زندگی بدونِ «پوران» زخم دارم، درد میکشم. درد دارد وقتی آلبوم کودکیات را ورق میزنی و در میانِ قابهای خاکخوردهی خاطرات، هیچ نشانی از نگاه یا نوازش مادرانه نمییابی. بگذریم... هر صفحه را که ورق بزنی، فقط جای خالیست. و دیگر هیچ. فقط یکبار، تنها یکبار، خواستم یکی از آن جای خالیها را پُر کنم... جای خالیِ عشق را.
خلاصه کتاب:
من حامیام... یک مرد. مردی زخمخورده از جهان، که روزی با خودش عهد بست تا دنیا را از وجود هر انسانِ ظالمی پاک کند. بیخبر از آنکه در میانهی این راه، دختری سر راهم سبز میشود... دختری که همهچیز را در من تغییر میدهد. دختری مظلوم، خسته از رنجهای زندگی، که نه جنگ، که آرامش میخواست... نه انتقام، که تیمار شدن را. و من، بیاختیار، پا روی تمام آنچه باور داشتم گذاشتم.
خلاصه کتاب:
سووشون، اثر ماندگار سیمین دانشور، نویسنده برجسته چند دهه اخیر، تصویری زیبا و تأثیرگذار از زندگی فئودالی در دوران اشغال ایران توسط نیروهای انگلیسی ترسیم میکند. بهرهگیری از واژهها و اصطلاحات عامیانه شیرازی در متن، به داستان رنگوبویی محلی و دلنشین بخشیده و بر گیرایی آن افزوده است. از ویژگیهای برجسته این رمان پی دی اف، ساختار ساده و نثر روان آن است که مخاطب را بیواسطه با خود همراه میسازد.
خلاصه کتاب:
خیلی بیشتر از اونچه که تصورش رو بتونی بکنی... ولی چیکار کنم که این کابوسا تموم شدنی نیست؟ چی کار کنم عرفان؟ به خدا من می خوام فراموش کنم اما نمی دونم چرا فراموش نمی شه! -خودم کمکت می کنم. بهت قول میدم اونقدر بهت عشق بدم که یه روزی از اون گذشته هیچی یادت نمونه. قبولم داری؟ باورم داری نوشین؟ دستان او را در دست گرفت. آرامشی عجیب را قرین با تمام وجودش یافت. دست او را برلب نهاد و بوسید و زمزمه کرد روی خوبت آیتی از لطف برما کشف کرد، زان سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما.
خلاصه کتاب:
سرش را به نرمی روی سینه ام گذاشت و یکهو گفت : _ پس باید منم بگم، امیر من رویای صادقه دیدم! تمام حواسم جلبش شد، و با گرهی که بین ابروانم افتاده بود نگاهش کردم. حین آنکه با دستانش بازی می کرد زمزمه کرد : _ قبل از اولین باری که ببینمت، خوابتو دیدم! چشمانم گرد شد و او با گونه هایی رنگ گرفته ادامه داد : _ میدونی خواب کجا رو دیدم؟ خواب خونه ی نامداری ها! دقیقا همون لحظاتی که تو اومدی دنبالم! چند ماه قبل خوابشو دیدم، حتی دختریو دیدم که میومد میگفت، اومده دنبال گلیش! میدونی، شاید باورت نشه، ولی مائده همونجوری اومد تو اتاق و خبر داد تو اومدی! البته نگفت گلیش، گفت مجنونت! و شیرین خندید. این بار او بود که ماتم کرده بود : _ خدا ما رو واسه هم آفریده بود امیر.
خلاصه کتاب:
قول بده از این به بعد، هر اتفاقی هم که بیفته، هر مشکلی هم که برامون پیش بیاد، با همدیگه حلش کنیم و هیچوقت همو تنها نذاریم. قول بده همیشه و تا ابد با هم باشیم. هوم؟! من هم دست چپم را جلو بردم. هرچند هر دو حلقهام به یک اندازه میدرخشیدند و به یک اندازه هم برایم ارزشمند بودند. انگشت های کوچکمان را در هم گره زدیم: -قول میدم، آراد. من و تو همیشه و تا ابد با همیم. دیگر برایم فرقی نداشت ایران باشم یا آمریکا و یا انگلستان. خانه همان جاییست که جان دلم در آنجا باشد و نفس بکشد.
خلاصه کتاب:
چه حسی دارد وقتی درمییابی آنچه زندگیات میپنداشتی، تنها پژواکی از خاطرات کسی دیگر است؟ راه میروی، میخندی، نفس میکشی؛ اما هر ذرّه از وجودت، وزنی را بر دوش میکشد که هیچگاه از آنِ تو نبوده... لونا، دختری با چمدانی از رویا، قدم به نیویورک میگذارد؛ غافل از آنکه آفتاب روزهایش، آرامآرام در غروبی بیصدا فرو خواهد رفت. آرامشش، همانند نوری که بر سطح کالکانتیت میتابد، رنگ میبازد و چهرهی سمی حقیقت را نمایان میکند. همهچیز از لحظهای آغاز میشود که پایش به آسایشگاه اسرارآمیز ریموند باز میشود؛ جایی که عقل، در تردید گرفتار است و مرز میان واقعیت و خیال، باریکتر از آن است که دیده شود. در میان دیوارهای ساکت و نگاههای خاموش، لونا با رازهایی مواجه میشود که نهتنها هویت او، که بنیاد حقیقت را به چالش میکشد. و اکنون، در دو راهیای ایستاده است: یا بار یک گذشتهی وامدار را تا ابد بر دوش بکشد، یا خود را از نو بسازد؛ حتی اگر بهایش بیدار شدن از خوابی باشد که عمرها طول کشیده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.