خلاصه کتاب:
«آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی فروشی مقابل مدرسه شان کشیده میشود و دلش میرود برای چشمهای چمنی رنگ «میراث» پسرکِ شیرینیفروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و خانوادهاش را به قتلهای زنجیرهای زنانِ پایتخت گره میزند و دختر قصّه را به صحنهی جرمی میرساند که بوی خون میدهد و بویِ عود...
هشدار: این رمان پی دی اف برای افراد زیر ۱۶ سال مناسب نیست...
خلاصه کتاب:
داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری میکنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و تئاتر کشانده است، با دختری به نام الآی آشنا میشود؛ دختری که مهارتش در تئاتر و بازیگری زبانزد است. در سوی دیگر داستان دیاکو وجود دارد. دیاکویی که نزدیکانش قصد زمین زدن او را دارند، اما با برگشت او به ایران ورق برمیگردد و همه چیز را تغییر میدهد ...!
خلاصه کتاب:
دلانا طی یک سفر، وارد بازی جدیدی از زندگیش میشه و برای فرار از خانواده متعصبش، به اون سفر ادامه میده و قصد میکنه در شهر جدید بمونه. اما هیچوقت فکرشو نمیکنه که سرنوشت قراره بازیهای زیادی رو سرش بباره ...
خلاصه کتاب:
دُرنا که مادرش رو از دست داده و مستقل از پدرش زندگی میکنه، پیامهای ترسناکی دریافت میکنه.. از نقاشی کُشتن یک دختر تا عکس خصوصی خودش توی آپارتمانش.. دُرنا تک فرزند پدر و مادریه که دیر بچه دار شدن و جز البرز که دوست خانوادگیش هست همدمی نداره.. منشاء این وحشت گذشته ایه که دُرنا با یادآوریش باید از گروه خبیث بگه که …
خلاصه کتاب:
هورام توی كودكیش اتفاقاتی رو پشت سر میذاره كه باعث میشه زندگیش عوض بشه و اونو تبدیل به دختری منزوی و گوشه گیر كنه. كه تنها تفریحش فقط دنیای مجازی هستش كه از اون شخصیت دیگه ای رو ساخته ...
خلاصه کتاب:
چه دنیایی شده؟! دنیای که هیچ رحمی در آن نیست. نه پدر به فرزند نه مادر به فرزند و نه فرزند به هر دو... دنیایی پر از پستی، دنیایی پر از کثافت، به کجا داریم کشیده میشویم، این دلهای بی رحم به کجا میرود؟!؟
خلاصه کتاب:
در کمد ریلی رو باز کردم و وارد شدم و نگاهی به کت و شلوارم انداختم… کت شلوار مشکیم رو برداشتم و پوشیدم و رفتم سمت کشوی ساعتها… درش رو باز کردم یکی از ساعتهام رو برداشتم و گذاشتم توی دستم… کشوی بعدی رو باز کردم و کراوات مشکیم و برداشتم و اومدم ایستادم جلوی آینه و بستمش… دستی به ریش سفیدم کشیدم و مرتبش کردم… نگاهم و از آینه گرفتم و کفشهام و پوشیدم و رفتم سمت میز کنسول و تسبیحم و برداشتم و از اتاق اومدم بیرون… در همین حین در باز شده و نیاز وارد خونه شد، رفتم سمتش: تو اینجا چیکار میکنی؟ متعجب نگاهی به سرتا پام انداخت ...
خلاصه کتاب:
این داستان، داستان زندگی دختریست حریص! توی یه فروشگاه کار میکنه و میخواد صاحب فروشگاه رو تیغ بزنه، اما تو دام عشقش میافته! ولی همهچیز به همین راحتی نیست. مانعهای بزرگی دارن ...
خلاصه کتاب:
رقیب قصه ای است از یک دوستی ساده بین دو نفر شروع میشود و به عشق و ازدواج ختم میشود که این عشق برای انها سختی و مشکلاتی در پی دارد که منشا ان از رقیبی است که در عشق و بازی زندگی برتر و خوشبختی در رقابت با انهاست و در این بین ماجراهایی از گذشته روی ایندهی بعضی شخصیتها تاثیر میگذارد که مسیر ایندهی انها را عوض وبه مسیر خلاف جهت خواسته هایشان که در پی انها ((بودن با یکدیگر)) است میکشاند و قصهی پیچیدهی رقیب با دو اتفاق به پایان میرسد ...
خلاصه کتاب:
زمانی بود که خیال میکردم به قدر کافی قوی و شجاع هستم که به جنگ با سرنوشتم برم و تقدیرم رو خودم رقم بزنم. بعنوان یه دختر نوجوون انتخابهایی کردم که تا سالها روی زندگیم تاثیر گذاشت. خانوادهم رو رها کردم، شروع کردم به مستقلشدن و روی خودم تمرکز کردن. اولین قدم بزرگ زندگیم راهاندازی یه کسبکار نسبتا بزرگ با مردی بود که شناخته شده محسوب میشد؛ پولدار، جذاب، سرد، باهوش و بلندپرواز.. از اون مردهای بد تو قصهها که همه دخترهای خوب عاشقش میشدند ... با این تفاوت که من دختر ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.