خلاصه کتاب:
قصه از عمارت مرگ شروع میشود از خانهای مرموز در نقطه ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیداکردن محمولههای گمشده دلار و رفتن به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری میکند تا لاشه رویاهای مدفون در برف و خونش را از تقدیر پس بگیرد. در حالی که ردپای سرگرد امیرمهدی رَها، بر برفهای خونین، جا مانده و برچسب "پلیس خاطی" هر لحظه بیشتر به این نام وصل میشود؛ به نام مردی که یکروزی در گذشته بوی نان گرم میداد و حالا مدتهاست که کنج سلول انفرادیاش، بوی خونِ آدمیزاد میدهد!
خلاصه کتاب:
سبحان با ازدواج مخفیانه با دخترعموی خود ریحانه باعث ریشه دار شدن کینهی قدیمی مادر خود میشود. برای تمام کردن این ازدواج دسیسه های مختلف ساخته میشود اما وجود یک نامه …
خلاصه کتاب:
با صدای جیغ بلند نگار از خواب ملوسم پریدم... _دریااا دختره ی بی فکر تو گرفتی خوابیدی؟ عه عه نگاش کن تو روخدا... چه جدی هم گرفته! مقنعشم در آورده ور پریده... دکتر داره از خشم منفجر میشه تو عین جغد به من زل زدی شاسگول؟ تو خجا... همونطور که خمیازه میکشیدم پریدم وسط چرت و پرت گفتناش: وای جان مادرت ول کن نگار... چقدر حرف میزنی... این فک بیچارت چی میکشه از دست تو... اومدم بابا بعد با ناز از جلوی چشمای بهت زده نگار با عشوه رد شدم و مقنعمو از روی میز چنگ زدم...
خلاصه کتاب:
لحظه ای که جسیکا کرسول یازده ساله چشمش به کالن هایز خورد، می دانست که اون یه شاهزاده شکست خورده ست. شاهزاده ی خودش. آن ها برای هم یه پناه شدند، یک مکان امن و جادویی دور از زندگی و دردسرش هایش. تا زمانی که کالن جسی را.. و بعد کالن بدون یک کلمه ناپدید شد.. سالها بعد همه میدانستن که آقای "هایز" کیه. آهنگساز مشهور. پسر بد و بدنام. چیزی که هیچکس نمیدانست این بود که هنر موسیقی کالن در اعماق وجودش و پشت سر شیاطین درونی اش گیر کرده بود ...
خلاصه کتاب:
سوزان نگاهش را با اعتماد به نفس مختص به خودش از برنا گرفت و به ترلان قرض داد. دختری که پوستی سفید، مو و ابرویی نارنجی رنگ و چشمهایی رنگی داشت. فک زاویه دارش درست در دیدرس نگاه سوزان قرار گرفت. سوزان: واقعا؟! چه خوب که بالاخره تصمیم گرفتی باهم آشنامون کنی شریک!
خلاصه کتاب:
دختری که هدف داره؛ انتقام. اونم از مردی که هیچوقت کنارش نبوده. شایدم نمیدونسته که دختر قصمون وجود داره. جانان میره یه مرد رو عاشق کنه، مردی که رییسه، دستور میده ...
خلاصه کتاب:
دنیام رو غم برداشته... ولی تو اومدی هربار که نگاهت می کردم خیال میکردم به ابلیس نگاه میکنم، ولی زمان بهم فهموند که تو... فرشته ای نه من... تو کنارم بودی که همه منو فرشته موطلایی خطاب میکردند... من گیلدا فروزش... روزی با هزاران آرزو برای ساختن زندگی دوباره از شهر شعر و غزل به شهرنکبت و سیاهی یعنی تهران پا گذاشتم. من، گیلدا دختر خورشید، بی پدر و مادر، بی حتی ذره ای محبت پدری با به تهران آمدنم پا به دنیای کثیف تر از قبلم گذاشتم... شکستم، سوختم، متنفر شدم و ...
خلاصه کتاب:
یک خبرهایی بود که هم میدانست و هم نمیدانست. تا رسیدن هر دو سکوت کرده بودند. انگار که هر دو مرده بودند. به محض توقف ماشین دستش را پس کشید و پیاده شد. نمیخواست به پشت سرش نگاه کند. با عجله کلید را در قفل چرخاند تا در را باز کند اما نمیشد. بعد از یکی دو بار تقلا متوجه حضورش شد. درست پشت سرش ایستاده بود ...
خلاصه کتاب:
مهسا مهدوی دختر دبیرستانی و سادهای که رفته رفته عاشق پسرخاله اش فردین میشود اما تردید دارد که این عشق است یا یک علاقهی نه چندان قوی! تلاشی برای اثبات این کار نمیکند و علاقه اش را پیش خودش نگه میدارد تا زمانش فرا برسد تا اینکه …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.