
رمان پی دی اف و تمام میشود اثر سرو روحی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
دیگه اون دخترِ پونزدهسالۀ ابرو باریک نیستم… نه اون بیست سالهٔ عاشقِ دردسرساز… حالا بیست و پنج سالمه، من عوض شدم… تو هم فرق کردی… همۀ چیزا متفاوتن! —راستش بعیده… ولی هربار سنت ضریبی از پنج بوده یه قصه ساختی… خندیدم… با تمام وجود… راست میگفت… همیشه همینطور بود …
با یه گام بلند وارد اتاقم شد و در و محکم بست. از صدای در، از اخمش… ترسیدم. خودمو به میز پشت سرم چسبوندم. به جون مفصل انگشتهام افتادم که جلوتر اومد، درست رو به روم ایستاد و دستشو روی دستام گذاشت تا به کارم ادامه ندم… از تماس دستش با پوستم مثل ھربار صدای فغان قلبم بلند شد… لبخند پراستهزایی که زدو گذاشتم به حساب حواس شنوایی قوییش که از جونم بلند شده بود بخاطر این تماس… مستقیم بهم خیره شده بود ومن زیر نگاھش سر به زیر ایستاده بودم. کاملا خبری گفت: دو ھفتهی دیگه عقدته. انقدر حضورش سنگین بود که حتی نمیتونستم اب دھنمو قورت بدم. دستشو از روی دستم برداشت… نفسشو توی صورتم خالی کرد و با عصبیترین لحن ممکن مقطع گفت: معلومه… داری… چه… غلطی… میکنی؟ چشمهام پر شدن از اشک… بعد از یک ماه
اومده بود… چرا اینقدر طلبکار؟ چرا اینقدر پر خشم؟ با فرار اولین قطره اشک از لای مژهھام… راه برای بقیه باز شد. دیگه نمیخواستم خوددار باشم… میخواستم ببینه دارم بخاطرش اشک میریزم… ببینتم که دارم خودمو خرد میکنم تا بهش برسم تا یه لحظه نگام کنه… ببینه… که ھستم… که… دستشو به سمت صورتم حرکت داد، درست زیر چونمو با سر انگشتش لمس کرد و با کمترین فشار، سرمو بالا اورد. از پشت پردهی اشک به چشمهای مشکیش زل زدم. کاش منو میدید… کاش یارای اینکه داد بزنم و بگم “محض رضای خدا یک بارم که شده منو ببین” رو داشتم… لبخند سردی زد و گفت: دوست ندارم آسی..! میدونستم! پلکهامو روی ھم گذاشتم. دیگه کنترل جاری شدن اشکهام دست خودم نبود… دیگه لرزش لب و چونم ھم جز اختیارم نبود … دستشو از زیر چونم پس کشید و گفت: داری
با زندگیت چه میکنی؟ با آیندت چیکار میکنی دختر؟ بس کن این مسخره بازی رو… تو رو خدا تمومش کن… به چی میخوای برسی؟ قلبم تو سینم میکوبید… ھمهی سلولھام بیصدا فقط یه ضمیرو فریاد میزدن… تو… از حرص و عصبانیت به قدم زدن افتاده بود؛ میرفت و برمیگشت. دستهاشو توی جیبش کرد و سرشو پایین گرفت… از تماشای افتادگی شونهھایی که خیلی وقت بود صاف و مقتدر نبودند، دلم ریخت. سرمو باز پایین گرفتم نمیخواستم اینطور پریشون ببینمش… نمیخواستم یه نگرانی به نگرانیھای دیگهاش اضافه کنم… میخواستم کمک حالش باشم، کنارش باشم… بذاره منم یه گوشهای از گرفتاریھاشو بگیرم… اما چه فایده که منو حتی به اندازهی یه ادم ھم نمیدید… چه برسه به یه کمک حال… یا… با صدای بسته شدن در، سر لاجونمو بالا گرفتم. قطره اشکھای مزاحم،
از پلکهام بیاجازه بیرون میریختن… من باید چیکار میکردم… با صدای لرزش گوشی، مجال خالی شدن بغض و از خودم گرفتم. بی توجه به مخاطب پشت خط، به سمت چوب لباسی رفتم. مانتوی مشکی و شال سیاھمو برداشتم و روی دستم انداختم. گوشیمو که ھنوز زنگ میخورد رو توی جیب جین ابی رنگم فرو کردم و از اتاق بیرون رفتم. اشکهامو حین پایین رفتن از پلهھا با پشت دست پاک کردم. با دیدنش که مقابل مادرم نشسته بودو سر به زیر به غر و لندھای ھمیشگی در مورد پدرش گوش میکرد، اب دھنمو سخت فرو دادم. نگرانش بودم… میترسیدم زیر این ھمه فشاری که مسببش خودم بودم بلایی سرش بیاد… تا کی میتونست بیصدا و بیرمق از پس ھمهی ادمھای اطرافش بر بیاد و دم نزنه و شکیبایی به خرج بده؟… تا کی میخواست ھمرو ببینه الا من… به ھمه کمک کنه جز من …