رمان پی دی اف اجتماعی در سایت ما میتوانید رمان پی دی افهای اجتماعی بسیار پرطرفدار و خوب را به صورت پی دی اف دانلود کنید. این رمان پی دی افها شامل دستهبندیهای مختلفی مانند خانوادگی، سنتی، روانشناسی و آنلاین هستند. قلم قوی نویسندگان در این رمان پی دی افها باعث شده تا آثارشان بسیار جذاب و قابل تأمل باشد. علاوه بر رمان پی دی افهای ایرانی، مجموعهای از رمان پی دی افهای اجتماعی خارجی نیز در سایت ما قابل دسترس است. همچنین، شما میتوانید به رمان پی دی افهای کلاسیک و قدیمی کلکلی نظیر رمان پی دی افهای عاشقانه بدون سانسور نیز دسترسی پیدا کنید. در صورت تمایل به خواندن رمان پی دی افهای کوتاه، طنز، عاشقانه چالش برگزار شده است. هر چقدر هم که به دنبال رمان پی دی افهای واقعی هستید، در سایت ما میتوانید بهترین رمان پی دی افهای اجتماعی را پیدا کنید.
خلاصه کتاب:
من حامیام... یک مرد. مردی زخمخورده از جهان، که روزی با خودش عهد بست تا دنیا را از وجود هر انسانِ ظالمی پاک کند. بیخبر از آنکه در میانهی این راه، دختری سر راهم سبز میشود... دختری که همهچیز را در من تغییر میدهد. دختری مظلوم، خسته از رنجهای زندگی، که نه جنگ، که آرامش میخواست... نه انتقام، که تیمار شدن را. و من، بیاختیار، پا روی تمام آنچه باور داشتم گذاشتم.
خلاصه کتاب:
خیلی بیشتر از اونچه که تصورش رو بتونی بکنی... ولی چیکار کنم که این کابوسا تموم شدنی نیست؟ چی کار کنم عرفان؟ به خدا من می خوام فراموش کنم اما نمی دونم چرا فراموش نمی شه! -خودم کمکت می کنم. بهت قول میدم اونقدر بهت عشق بدم که یه روزی از اون گذشته هیچی یادت نمونه. قبولم داری؟ باورم داری نوشین؟ دستان او را در دست گرفت. آرامشی عجیب را قرین با تمام وجودش یافت. دست او را برلب نهاد و بوسید و زمزمه کرد روی خوبت آیتی از لطف برما کشف کرد، زان سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما.
خلاصه کتاب:
قول بده از این به بعد، هر اتفاقی هم که بیفته، هر مشکلی هم که برامون پیش بیاد، با همدیگه حلش کنیم و هیچوقت همو تنها نذاریم. قول بده همیشه و تا ابد با هم باشیم. هوم؟! من هم دست چپم را جلو بردم. هرچند هر دو حلقهام به یک اندازه میدرخشیدند و به یک اندازه هم برایم ارزشمند بودند. انگشت های کوچکمان را در هم گره زدیم: -قول میدم، آراد. من و تو همیشه و تا ابد با همیم. دیگر برایم فرقی نداشت ایران باشم یا آمریکا و یا انگلستان. خانه همان جاییست که جان دلم در آنجا باشد و نفس بکشد.
خلاصه کتاب:
لقبش «ویکتور» بود؛ مردی شکستناپذیر که هرگز و به هیچ بهایی تسلیم نمیشد. نامش که به میان میآمد، لرزه بر اندامها میافتاد؛ کسی که مدعی بود دل ندارد. اما افسوس از روزی که دل بیدلش در میان حلقههای فرفریِ رقاصی گره خورد... رقاصی که آمده بود تا برای نخستین بار، ویکتورِ مغرور را به زانو درآورد.
خلاصه کتاب:
دختر قصهمون یه دختر خوشگل و مهربونه که یه اتفاق غمانگیز باعث میشه پدر و مادرشو از دست بده. حالا تنها با کسی زندگی میکنه که براش همهچیزه. اما یه سری اتفاقا پیش میان و مجبور میشه برای یه مدت طولانی بره خونه نزدیکترین دوست باباش زندگی کنه. اونجا با کلی آدم جدید آشنا میشه و وارد ماجراهایی میشه که پر از هیجان، اتفاقات غیرمنتظره و لحظات خاصه...
خلاصه کتاب:
دلآرای ایلیاتی، رها از زنجیر اسارت، خود را به آغوش مردی رساند که هم خان بود و هم سیب ممنوعهای در باغ تقدیرش؛ پناهگاهی شیرین، اما آمیخته با گناه.
خلاصه کتاب:
فیاض مردیه که زخم خوردهی گذشتهست. تو نوجوونی، وارد رابطهای با یه زن خوشگل و مرموز میشه و اون تجربهی عجیب و ناپاک، ذهنش رو بههم میریزه. از اون موقع دیگه به هیچ زنی اعتماد نداره و بیزاره ازشون. حالا برگشته تا با نزدیک شدن به دختر اون زن، گذشتهشو جبران کنه... یا شاید هم تلافی.
خلاصه کتاب:
یاس یه دختر احساسیه که وابستهی امیر میشه؛ مردی که از زنش جدا شده و یه بچه هم داره. پدر یاس با این رابطه مخالفه و از اون طرف، خودِ امیرم کمکم پشیمون میشه. تو همین گیر و دار، ارشام از راه میرسه و خواستگاری میکنه. یاس و ارشام با هم ازدواج میکنن، اما همهچی وقتی عجیب میشه که میفهمیم امیر، شوهر دخترخالهی ارشامه... و این شروع یه ماجرای جدیده.
خلاصه کتاب:
نارون مثل درختی بیریشه، بهدنبال بوی محوی از مادرش، به زادگاه پدریاش بازمیگردد. اما شب پیوندش با گذشته، با پسرعمویی که قرار بود تکهای از امنیت باشد، در هم میشکند. به یاری بیبی، از همان شب، مسیرش عوض میشود؛ فراری در سکوت، بهسوی تهران. و در پایتختی شلوغ و بیوقفه، عشق همانند شعلهای کوچک در دلش روشن میشود... اما این شعله آتشیست که همه چیز را خاکستر میکند. عشقی که نجات نبود، سقوطی خاموش بود.
خلاصه کتاب:
در پس سکوتهای همیشگیاش، ریحانه دختریست پر از احساس و زخمهای التیامنیافته. روزگار سخت، او را به دختر مقاومی بدل کرده، اما چیزی در نگاه داریوش، دوست مغرور و خشن برادرش بند دلش را پاره میکند. عشقی ناخواسته در دلش جوانه میزند؛ عشقی که نه زبان گفتنش را دارد، نه توان خاموش کردنش را. داریوش، با همهی فاصلهها و غرورش، گاهی به ریحانه نزدیک میشود، اما همین غرور رابطهشان را ناپایدار و پرتنش میکند. حالا ریحانه مانده با قلبی سرگردان و چشمانی پر از تردید: بجنگد برای کسی که نمیداند میماند یا نه؟ یا از او بگذرد، حتی اگر دلش نخواهد؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.