
رمان پی دی اف روزان دیروزم اثر سرو روحی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
سامه، دختری که پای به سفرهٔ عقده و داماد نمیگذارد… حالا در گذرگاهِ خاطراتِ پرپیچ و خمش گام برمیدارد تا رازِ اشتباهاتش را بکاود؛ اشتباهاتی که شاید سرنوشتش را رقم زد …
-فرار کردی؟ به چهرهی زیادی خلافش که با ارایش غلیظی پوشانده شد بود نگاه کردم. -جا داری؟ حرفی نزدم… اگر بخوای امشب میتونم خونهی یکی واست جا خواب و به حموم ردیف اماده کنم؟! هستی؟ لبخندی زدم و گفتم: جا دارم… دهنشو باز کرد و گفت:… ای ول… کجا؟ اسمت چیه؟ -ساناز… المیرا… تینا جسی جی آنی… و بلند زد زیر خنده. -من چی صدات کنم؟ -ساناز… خیلی وقته کسی ساناز صدام نکرده. -من دختر فراری نیستم ساناز… پاکت سیگارش و در آورد و گفت: اره حدس زدم… سیگار؟ -نمیکشم. و یاد بازیای افتادم که با قدم بازی میکردیم… گردو… شکستم… سیگار… کشیدم… ساعت… تیک تاکه… ساناز: پس خانواده داری؟ -دارم. ساناز: تنها تو پارک نشستی؟ شونههامو بالا انداختم و گفتم: خواستگارم ردم کرد… ساناز: چه از گلی بوده… -حق داشت… ساناز: هیچ مردی تو این دنیا
حق نداره… خیالت تخت خواب. لبخندی زدم و گفتم: من گرسنمه… میای بریم به چیزی بخوریم… نگاهی به هیکلم انداخت و گفت: اره… ولی… وسط حرفش گفتم: مهمون من… چشماش برقی زد و گفت: پاشو بریم یه رستوران ایتالیایی اینورا هست… -من دلم چلو کباب میخواد… چینی به بینیاش انداخت و گفت: سگ خور… پاشو بریم. از مجسمه و حوض آب خداحافظی کردم و در حالی که اون با چشمهای گرد شده به من نگاه میکرد با هم به سمت خیابون رفتیم… بعد از صرف غذامون کیفمو پیشش گذاشتم تا برم دستهای چربمو بشورم… توی رستوران به سمت دستشویی زنانه رفتم… به صورتم اب پاشیدم… مقنعهامو در آوردم و موهای رنگ شدمو نگاه کردم… که چی؟ از دستشویی بیرون اومدم ساناز داشت توی کیفمو نگاه میکرد. پشت ستون ایستادم و اجازه دادم وارسی
چیزهایی که نداشتم تموم بشه… وقتی کیف پولمو پیدا کرد جلو رفتم… کیفمو زیر میز برد و گفت: بریم؟ از توی زیپ مخفی کیفم کارت اعتباری مو برداشتم و گفتم: برم حساب کنم… بعد بریم. لبخندی زد و من هم به سمت صندوق رفتم. جلوی رستوران گفت: من دیگه برم… از اشنایی باهات خوشحال شدم… راستی شمارم اینه… ۰۹۳۵… -اگه جایی و نداری میتونی بیای خونهی ما… چشمهاش برقی زد و گفت: واقعا؟ -اره. ساناز: جدی میگی؟ -اره. براش مهم نبود شبو کجا بگذرونه… خیلی راحت به من اعتماد کرد… درست همون اندازه راحت که من بهش اعتماد کردم… و الآن کیفم توی جیب جینش بود!… صدای مامان و شنیدم که به سحر گفت: دوستشه؟ مگه دوستم داره؟ حالا از کجا میشناستش؟ سحر: من چه میدونم… لابد از بچههای کلاسشونه… مامان با نگرانی گفت:
حالا چرا قیافهاش اینطوریه… شبیه معتادا است… سحر: وای مامان بیخیال… حالا به یار دوستشو آوردهها… من وارد اشپز خونه شدم و گفتم: من ساناز میریم تو اتاق من… مامان دستمو کشید و گفت: این دختره تک فرزنده؟؟؟ خواهر برادر داره؟ نمیدونستم… دستمو از تو دست مامان بیرون کشیدم و با سینی شربت پرتقالی به اتاقم رفتم. جلوش نشستم و گفت: این گلملها رو خودت درست کردی؟ -اره ازشون خوشت اومده؟ساناز: ای ول… چه خوشگلن… سبد گل کوچولویی که شاید اندازهی کف دست منهای پنج انگشت هم نبود رو به سمتش گرفتم و گفتم: این بهترین کارمه… مال تو… لبخندی زد و گفت: میخوام چیکار… نقاشیهامو نگاه کرد و گفت: کارت درسته… ای ول داری… سحر از پشت در گفت: آهای تپلی تنبلی… بیا اینو از من بگیر… از جام بلند شدم. در و باز کردم… سحر با ظرف میوه …