بوستان رمان
دانلود رمان پی دی اف جدید رایگان
بوستان رمان
رمان پی دی اف ساقی

رمان پی دی اف ساقی اثر زینب عامل لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

آرام بود، درست مثل نسیمی ملایم… اما وقتی طوفان شد، آرامش آراز برای همیشه از بین رفت. مردی پولدار که بعد از فرار نامزدش در روز عروسی، زخم انتقام بر دلش نشست و برای تسکین آن، به نزدیکترین دوست نامزدش رفت. ساقی. چون باور داشت که ساقی از همه چیز خبر داشت. ساقی، دختری که سال‌ها عاشق آراز بود، حالا قربانی خشم او شده بود. انتقامی که آراز از او گرفت، حیثیتش را نابود کرد و باید کرد تا کلفت خانه‌ای مردی شود که روزی دلش برایش می‌تپید. اما این پایان قصه نیست… حالا نوبت ساقی است تا انتقام خود را بگیر. دختری که با وجود مذهبی بودن، با زیرکی و ناز، قلب آراز را به اسارت می‌کشد… و بازی تازه‌ای آغاز می‌شود.

خلاصه‌ رمان پی دی اف ساقی

بجای تکرار ببخشید، بگو چرا خبر ندادی دیر میای؟ ساقی آب دهانش را قورت داد. _ اول باید قول بدین عصبی نشین بعد میگم. کنجکاوی آراز بیشتر شده بود. وقتی ساقی آنگونه اصرار میکرد که قول دهد تا عصبی نشود مطمئن میشد که اتفاق مهمی رخ داده است. صبوریاش داشت به انتها میرسید. _ مولایی…حرف بزن… محکم و قاطع و بدون هیچ نرمشی دستور داده بود تا ساقی چرای زنگ نزدنش را آشکار کند، اما ساقی مثل یک کودک سرش را به نشانه ی منفی بالا و پایین کرد. _ تا نگین قول میدم نمیتونم چیزی بگم! آراز اینبار چپ چپ نگاهش کرد. بالاخره تسلیم شد و گفت: _ باشه.قول میدم. ساقی نفسش را بیرون داد. با استرس دستی به مقنعه اش کشید و گفت: _ سه بار زنگ زدم شرکت گوشی اشغال بود. بلافاصله که جمله ی اولش تمام شد، اضافه کرد: _ توروخدا با سنا کاری نداشته باشین.

گناه داره. حتما کارش واجب بوده که با تلفن حرف میزده! بخاطر سنا سه ساعت داشت قول میگرفت؟ ترسیده بود او توبیخش کند؟ آراز با تأسفی که در نگاهش بود به ساقی خیره شد. منتظر بود جواب مهم تری بشنود. به طرز عجیبی میخواست دخترک چشم عسلی را اذیت کند. دست خودش نبود. چیزی از درون او را به این کار ترغیب میکرد و قلقلکش میداد. ظاهر جدی به خودش گرفت. در قالب رییس بودنش فرو رفت با پوستهای سخت و غیر قابل انعطافی که به خود گرفته بود گفت: _به یه منشی بهتر احتیاج دارم. تلفن شرکت رو با تلفن خونشون اشتباه گرفته. خوب شد گفتی، همون بهتر که از شرش راحت شم. به وضوح دید که رنگ ساقی پرید، اما چند ثانیه بعد نگاه جدی سمت آراز انداخت. انگار نه انگار همان دختر خسته و رنجور چند لحظه پیش بود. با همان نگاه جدی که داشت از پشت میز بلند شد

و گفت: _ دنبال یه مترجم دیگه هم باشین واسه شرکت. منم دیگه کار نمیکنم براتون… آراز از این حجم جسارت ساقی لبخند بزرگی زد. لبخندش باز هم ساقی را متعجب کرد، اما نپرسید خندهی آراز دقیقا برای چیست و با صدا کردن نورا و نویان گفت: _ خاله بیاین بریم… بچه ها توجهی به صدا کردنش نشان ندادند، اما آراز از جایش برخاست و با لحنی که پر بود از تمسخر زمزمه کرد: _ مولایی یکم آروم تر…نمیگی استعفا بدی ممکنه من پس بیوفتم یا خودمو بکشم؟ رحم کن بهم بابا… از پشت میز بیرون آمد همانطور که راه خروج کافه را در پیش گرفته بود گفت: _ بچه ها رو تحویل برادرت دادی زود بیا بالا…دوست دارم تو نوشتن متن استعفات کمکت کنم! صدای نفس های عصبی ساقی را شنید و تک خنده ی پر صدایی کرد. همین خنده کافی بود تا ساقی متوجه شود قسمت دوم جمله ی آراز شوخی بوده است.

دلش میخواست این مرد مغرور پر از اعتماد بنفس را یک دل سیر کتک بزند. بعد از رفتن آراز با حرص روی صندلی نشست و با ساعد تماس گرفت. وقتی ساعد جواب داد، تما حرصی که بخاطر آراز در وجودش احساس میکرد را سر او خالی کرد. _ ساعد کی میرسی پس؟ رییسم دادش دراومده. کلی توبیخ شدم تا الان…بخدا دارم روانی میشم. ساعد به یاد نداشت آخرین بار ساقی کی اینگونه از کوره در رفته است. بیشتر از آنکه لحن ساقی عصبیاش کند متعجبش کرد. _ چته تو؟ تقصیر منه خواهر جونت باز با اون شوهر بی غیرتش دعواش شده؟ ساقی بغضش را فرو خورد و گفت: _ ببخشید ساعد. بخدا خسته م کردن. خونه بودم سرگرمشون میکردم. فقط چند ساعت مراقبشون باش تا کارم اینجا تموم شه. ساعد غر زد: _ خیلی خب! کم ناله کن. دارم میرسم. تک زدم رو گوشیت بچه ها رو بیار دم در شرکتتون.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
آرام بود، درست مثل نسیمی ملایم… اما وقتی طوفان شد، آرامش آراز برای همیشه از بین رفت. مردی پولدار که بعد از فرار نامزدش در روز عروسی، زخم انتقام بر دلش نشست و برای تسکین آن، به نزدیکترین دوست نامزدش رفت. ساقی. چون باور داشت که ساقی از همه چیز خبر داشت. ساقی، دختری که سال‌ها عاشق آراز بود، حالا قربانی خشم او شده بود. انتقامی که آراز از او گرفت، حیثیتش را نابود کرد و باید کرد تا کلفت خانه‌ای مردی شود که روزی دلش برایش می‌تپید. اما این پایان قصه نیست… حالا نوبت ساقی است تا انتقام خود را بگیر. دختری که با وجود مذهبی بودن، با زیرکی و ناز، قلب آراز را به اسارت می‌کشد… و بازی تازه‌ای آغاز می‌شود.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    ساقی [ جلد اول ]
  • ژانر
    عاشقانه، همخونه ای
  • نویسنده
    زینب عامل
  • ویراستار
    بوستان رمان پی دی اف
  • صفحات
    3497
لینک های دانلود
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 5,740 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.