خلاصه کتاب:
مَهان دختر احساساتی و زود رنج خانوادهی الماسی بعد از اعتراف به احساساتش طرد میشود. بیخبر از رازی که در سیاهچالهی نگاهِ آن مرد جریان دارد...
خلاصه کتاب:
یارا نوهی نورچشمیِ خانوادهی الماسی که عشقِ بزرگِ زندگیاش تبدیل به شکست میشود، تصمیم به فرار از کشور میگیرد. آخرین شب حضورش در ایران دست به کار احمقانهای میزند که کنارِ خودش همیشه سایهی یک مرد را احساس میکند. کسی که فرار کردن از او ممکن نیست و با گذشت سه سال و برگشت به وطن بارِ دیگر به نقطهای میرسد که سه سال قبل آن را به حالِ خود رها کرده است، مردی که مثلِ دیوار مقابلش سد میشود و جز مصالحه تمامِ راهها را به رویش میبندد...
خلاصه کتاب:
گرچه مغزم مسلسل وار دستور گریز صادر میکرد؛ اما دستم، جانِ بستنِ پنجره را نداشت. پنجره ای که ناجوانمردانه، در پس هوای یخ زده اش، رایحه لطیف عطر او را، مهمان اتاق کرده بود. نمیدانستم کدام از خدا بی خبری، به سلیقه شیرین خاطرات من، دستبرد زده و دارد آن سوی پنجره، بوی سال های گذشته را بر سر دلِ دلتنگ من میکوبد ...
خلاصه کتاب:
خسته از سرپا ایستادن طولانی مدت، قوطیهای کنسرو لوبیایی که یکی پس از دیگری میرسند را برمیدارد و داخل جعبه میچیند. کار یکنواختی که مجبور است هر روز از ساعت هفت و نیم صبح تا چهار عصر انجام بدهد! بازدمش را خسته و کلافه بیرون میفرستد. -چیه دخترم هی آه میکشی امروز؟ نگاهی به منصوره خانم میاندازد و لبخندی که بی شباهت به پوزخند نیست، تحویلش میدهد. انگار که بخواهد دق و دلی اش را خالی کند، میگوید: چیزی نیست منصوره خانوم، خوشی زده زیر دلم! منصوره خانم سری تکان میدهد و میگوید: ناشکری نکن مادر!
خلاصه کتاب:
مامون عباسی دستور میده مجنون رو ببرن پیشش... مامون از مجنون میپرسه که لیلی که انقدر زشته و اصلا چهره ی زیبایی نداره پس تو عاشق چی این لیلی هستی که ازش دست نمیکشی... مجنون میگه اگه در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی اینبار جامون عوض شده بود من لیلی بودم که مجنون شده و جز خوبی چیزی نمی بینه. تو بتی بودی که مثل لات و عزی که پیامبری از سمت خدا تو رو در هم شکست برای بازشدن پیله های دور من و پروانه شدنم و پرواز کردنم. به راستی در انتهای این درد جان فرسا خداست ...
خلاصه کتاب:
به سایه های پشت پنجره خیره بودم... دو سال پیش من اونجا زندگی میکردم و الان... ادمایی جدید. با زندگی و داستان جدید. دو ساله تقریبا هر روز از جلوی این خونه رد میشم و منتظر به پنجره خیره میشم تا پرده اتاق کنار بره و صورتش رو ببینم... ولی نیست… اون رفته و منو اینجا جا گذاشته... کنار این همه خاطره. کنار این همه ادمی که به دیدن منِ تنها عادت ندارن... میدونم دیگه برنمیگرده... میدونم خیلی ازم دوره... ولی هر بار که دستمو رو قلبم میزارم سرجاشه ...
خلاصه کتاب:
زندگی خانم دو وینتر که با ماکسیم مرموز ازدواج کرده است، باید شاد و کامل باشد، اما شبح انتقامجو ربکا، همسر اول ماکسیم، همچنان سایهٔ طولانی خود را بر سر آنها میاندازد. پس از بیش از ده سال غیبت، به انگلیس برگشتهاند، بهنظر میرسد که سرانجام، خوشبختی نصیب آنها خواهد شد.
خلاصه کتاب:
لیزا شهریار وکیل تازه کاریست که از نوجوانی شیفته و شیدای مهرشاد کیانی اصل "هنرپیشه و آهنگ ساز" میشود. اما سرنوشت برایش سناریو عجیبی نوشته است. در این میان زنی وارد زندگی مهرشاد شده که زن شرعی اوست و از قضا رقیب سرسخت الیزا… اما با آمدن سهیل، پسرخاله مهرشاد، ورق برمیگردد و مثلث عشقی عجیبی رخ میدهد ...
خلاصه کتاب:
دختری ساده وفقیری که تازه از رشته پرستاری فارغ التحصیل شده با کمک استادش وارد یه بیمارستان خصوصی میشه و اونجا بادکتری اشنا میشه و حقایق عجیب و مشکوکی رو در موردش میفهمه ولی دیگه خیلی دیره...
خلاصه کتاب:
آیسو که به خاطر بدهی مادرش مجبور به کار توی یه شرکت با قرارداد یکسالهی بدون حقوق شده بود عاشق رئیس جذاب و مرموزش میشه که از قضا مدلینگم هست، اما اون از ترکیه میره و دخترمون مونده و یه پیشنهاد نامزدی با رئیس جدید اون شرکت که پسر پولدارترین خانوادهی ترکیهست و بین دوستاش به شوگرددی معروفه! اما قصه اینجا تموم نمیشه چون این شروع یه داستان عاشقانه نیست و این وسط رازای زیادی وجود داره، یه زن از گذشتهی اون مرد، رازی که مادر آیسو یه عمر پنهون کرده، روابطی مبهم و ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.