رمان پی دی اف نوش دارو اثر زهرا احسان منش لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
خیلی بیشتر از اونچه که تصورش رو بتونی بکنی… ولی چیکار کنم که این کابوسا تموم شدنی نیست؟ چی کار کنم عرفان؟ به خدا من می خوام فراموش کنم اما نمی دونم چرا فراموش نمی شه! -خودم کمکت می کنم. بهت قول میدم اونقدر بهت عشق بدم که یه روزی از اون گذشته هیچی یادت نمونه. قبولم داری؟ باورم داری نوشین؟ دستان او را در دست گرفت. آرامشی عجیب را قرین با تمام وجودش یافت. دست او را برلب نهاد و بوسید و زمزمه کرد روی خوبت آیتی از لطف برما کشف کرد، زان سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما.
تکه ای از رمان پی دی اف نوش دارو
و لحظاتی بعد، با فنجانی آبلیمو برگشت. به مایکل کمک کرد بنشیند. مایکل مطیعانه فنجانی را که نوشین به لبش چسباند، نوشید و سپس با همان لرزش تنی که حالا خفیفتر شده بود، دست نوشین را جوری میان مشتش سفت کرد و به سینه چسباند که انگار آخرین امیدش در این دنیاست. نوشین لب گزید. تمام تنش کوفته بود. درد داشت بیرمقش میکرد، بااینحال، هنوز عاشق بود؛ عاشق همین مردی که میان مستی، سر یک بطری بی ارزش، کتکش زد و بعد میان همان حال زارش، پشت دستش را دلجویانه بوسید. همین مردی که حاضر نبود لحظه ای رهایش کند. فقط مانده بود در ساختار احساسی این جنس مخالف. چطور میتوانست برای حال وخیم زنی که سال ها پیش عشقش بود، بیقراری کند و همزمان به زن دیگری که انگار رفیقش است، پناه ببرد؟! چطور میشد همزمان دلبسته ی زنی و وابسته ی دیگری بود!؟ سر جا که خوابید
دست نوشین را چون شیای ارزشمند که هرلحظه بیم آن میرود کسی غارتش کند، به سینهاش چسباند و پلک های لرزانش را روی هم فشرد. نوشین لیترلیتر بغض بلعید. امیر پوزخند زد و مایکل با گیجی دست نوشین را سفت تر به قلبش چسباند. لگد نرم ضربان تند قلب او به دست نوشین، از دنیا بیزارش میکرد. کاش میمرد! کاش همان شبی که بالاخره شجاعتش عود کرد و رگش را به سه گوشه ی شکسته ی شیشه ای حواله داد، میمرد و چنین روزهایی را نمیدید. دلش خون بود که عشقش داشت جان میداد برای عشق خود و او نمیتوانست تا آخر دنیا رهایش کند و برود. داشت دق میکرد که هنوز هم محتاج همان محبت های کمرنگ و کوتاه مردی است که عشقش انگار به ریحان تمامی ندارد. با دنیایی اندوه، دستش را بهنرمی از دست او بیرون کشید. مایکل که ناتوان لب زد: ــ باش… رویش را کشید و زمزمه کرد: ــ هستم، بخواب عزیزم.
پلک های مایکل که سنگین شد، نوشین با فنجان دستش بلند شد. قدمی از او دور نشده بود که مایکل در یک حرکت ناگهانی نیمخیز شد و پتو را جلوی دهانش گرفت و عق زد. نوشین جیغ خفهای کشید و امیر با چندش اَه کرد. نوشین جعبه ی دستمال کاغذی را آورد. گوشی امیر زنگ خورد و برای صحبت روی تراس رفت. نوشین پتو را با احتیاط جمع کرد و روی زمین گذاشت. بیاهمیت به بوی تند استفراغ که داشت حالش را به هم میزد، دورتادور دهان مایکل و صورت بیرنگش را تمیز کرد و کمکش کرد سر جا بخوابد. پتو را به حمام برد و با پتوی تمیز دیگری برگشت. روی مایکل را کشید. دست لرزان مایکل جستجوگرانه پیش آمد. اشک نوشین چکید و دستش را میان دست او گذاشت و لحظه ای بعد، باز ضربان تند قلب او به دستش لگد زد. پلک های بیرمق مایکل که سنگین شد، تنش هم از لرز افتاد. نوشین با خیال راحتتری دستش را کشید و به حمام رفت.
در میان درد پهلو و کوفتگی ای که روی پاها و بازوهایش حس میکرد، پاچه ی شلوارش را چند تا زد و هرجور بود، پتو را شست و گذاشت همان توی حمام آبش برود تا بعداً روی تراس پهنش کند. از حمام که بیرون آمد، از دیدن امیر روی مبل یکه خورد. تازه یادش آمد او هنوز حضور دارد. خم شد و پاچهی شلوار جذبش را صاف کرد. آدم مقیدی نبود، اما زیر نگاه سنگین امیر، از تاپ کوتاه روی باسنش معذب شد. سمت اتاق خواب عقبگرد کرد که صدای امیر سر جا متوقفش کرد. ــ هیچوقت ندیدم تو خوردن افراط کنه. بیجواب به او، به اتاق مایکل رفت و یکی از پیراهنهای او را روی تاپش پوشید. درست بود که امیر در همین وضعیت دیده بودش، اما آن موقع مایکل بیدار بود. گرچه مست و گیج بود و قدرت دفاع از زنش را نداشت، اما به هرحال حضورش بیتأثیر نبود. وقتی برگشت، امیر با نگاهی متفکر به مایکل پرسید: ــ چی شده که ایندفعه زیادهروی کرده؟