رمان پی دی اف پروانگی احساس اثر سارا فرد لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
همهچیز از رفتنِ «او» آغاز شد… میگویم «او»، چون واژهی «مادر» برازندهی پورانی نیست که رفت و از همان کودکی، سایهی سرد و سنگینِ بیمادری را بر سرم گذاشت. بهانهاش ساده بود؛ همان چهار چرخی که زندگیاش را لِه کرد و یونس، مردِ خانهاش را به ویلچری بیحرکت سپرد. نه، من از تلخیِ بیمادری نمیگویم؛ من از سالها زندگی بدونِ «پوران» زخم دارم، درد میکشم. درد دارد وقتی آلبوم کودکیات را ورق میزنی و در میانِ قابهای خاکخوردهی خاطرات، هیچ نشانی از نگاه یا نوازش مادرانه نمییابی. بگذریم… هر صفحه را که ورق بزنی، فقط جای خالیست. و دیگر هیچ. فقط یکبار، تنها یکبار، خواستم یکی از آن جای خالیها را پُر کنم… جای خالیِ عشق را.
تکه ای از رمان پی دی اف پروانگی احساس
دلم به حالِ خودم می سوزد، به حالِ سوز آهی که در صدایم موج می زند، به حالِ تنهایی و بی پناهی که جسمم را به لرزه انداخته. اما آغوشی که مرا به درون خود فرو می برد به همه چیز معنای دیگری می دهد. همانند نفسی که در سینه پنهان است، سرم میانِ سینه مردانه اش پنهان شد وقتی صدایِ گریه ام بلند شد، مفهوم صریحی داشت. فهمیدم او همان خریدارِ نازیست که من نیاز داشتمش. روزگاریست دستِ درد با تنم آشناست، اما نوازشِ دستانِ این غریبه، مرهم آشنایی بود که زخم های تنم را تسکین می بخشید. من و دل، بدونِ این نوازش ها، میانِ دست هایِ زندگی مچاله خواهیم شد. پنج شب از رفتن پدر میگذرد، پنج شب است که با تنهایی دست و پنجه نرم می کنم، طنانه به هر زحمتی خودش را می رساند، می آید تا تنها نباشم، تنها نمانم، گهگاه از گیلدا می خواهد تا در نبودِ او حواسش به خلوت و سکوتم باشد.
حسام را تنها دوبار دیدم، بعد از تعطیلی کلاس هایِ آموزشی اش به دیدارم امد. یک ساعتی را کنارم نشست، برایم حرف زد و من فقط نگاهش کردم . اما هر شب قبل از خوابیدن تماس می گیرد، از مشغله هایش حرف میزند، از هتلِ قدیمی که به تازگی کشفش کرده، و قصد باز سازی اش را دارد،از آرزوهایِ چند ساله اش که لبه یِ برآورده شدن است، می گوید و من باز تنها گوش می دهم. آسمان گرفته و ابری، تاریکی هوا را تسریع بخشیده، دل نگران به ساعت نگاه می کنم صدایِ زنگِ موبایلم را می شنوم به دنبالش از اتاق بابا یونس خارج می شوم، طنانه است از صبح که به دانشگاه رفته، چندین بار تماس گرفته اما از غروب تا به الان خبری ازش نبود : بله؟ سلام مهرک خوبی؟ خوبم کجایی دیر کردی. داشتم می اومدم، بابام زنگ زد گفت مامان بزرگم مریض شده، یکی دو روزی باید بریم شهرستان، گفتم من نرم بمونم. پیشِ تو قبول نکرد.
الان خونه ام گوشیم خاموش شده بود. نتونستم زودتر تماس بگیرم، ما یک ربع دیگه حرکت می کنیم، به گیلدا زنگ زدم بیاد پیشت گوشیش خاموش بود، امروزم نیومده بود دانشگاه، حالا پیداش کردم بهش می گم که… نمی خواد، انقدر خودتو اذیت نکن. تا کی می خوای خودتو اسیر من کنی، من طوریم نمیشه، با خیال راحت برو سفر. مهرک، یه جور میگی سفر انگار دارم میرم خوشگذرونی، گفتم که بابام اجازه نداد بمـ… طنانه، دوستِ من، عزیزِ من، تو چیکاره منی آخه، چرا باید از تو توقعی داشته باشم، برو دنبال زندگیت دختر، خودتو اسیر من نکن، از مسافرت برگشتی هم لطف کن دیگه نیا. خداحافظ. این روزها اعصابم زیادی متشنج است، کشش حرف زدن را ندارم، دلم فقط سکوت می خواهد و سکوت، صحبت که می کنم اعصابم بهم می ریزد، تندی می کنم، خشمگین می شوم، دیگر آن مهرکِ سابق از وجودم رخت بر بسته.
به آرامگاهم بازمیگردم، سرم را رویِ ویلچر می گذارم، باید عادت کنم ، یاد گرفتنِ اینکه به تنهایی نفس بکشی، غذا بخوری و به قصدخوابیدن چشم ببندی کار سختی نیست. اما سخت بود، سخت از حد تصورات من. بی آن که به لبم حرکتی بدهم بر تصوراتم پوزخند می زنم، مانند آدمیزادی که میمیرد و دستش از زندگی کوتاه می شود. خیال من هم،دستانش از واقعیت کوتاه ماند. دلم می خواهد مثل شب های گذشته پشتِ پنجره اتاقِ پدر بایستم گهگاه به اسمان و ماهش، به حیاط و حوضش چشم بدوزم اما بارش شدید باران و صدای رعد و برقی که از کودکی همیشه مرا به وحشت می انداخت مانع از حرکت کردنم شده. کنار ویلچر پدر در خود جمع شده ام و زانوهایم را به آغوش کشیده ام. معلق درین افکار خواب چشمانم را می رباید. همه جا در تاریکی فرو رفته، از احساس سرما در خود جمع شده ام، صدایی را می شنوم.