رمان پی دی اف پفک نمکی استاد اثر فاطمه مهراد و M.h لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
من حامیام… یک مرد. مردی زخمخورده از جهان، که روزی با خودش عهد بست تا دنیا را از وجود هر انسانِ ظالمی پاک کند. بیخبر از آنکه در میانهی این راه، دختری سر راهم سبز میشود… دختری که همهچیز را در من تغییر میدهد. دختری مظلوم، خسته از رنجهای زندگی، که نه جنگ، که آرامش میخواست… نه انتقام، که تیمار شدن را. و من، بیاختیار، پا روی تمام آنچه باور داشتم گذاشتم.
تکه ای از رمان پی دی اف پفک نمکی استاد
با دیدن اتاق با ذوق نگاهم رو داخل اتاق چرخوندم. -وای هیوا اینجا خیلی خوشگله. ذوق زده به سمت کمد رفت و دو ست لباس کشید بیرون. -چون نمیدونیم جنسیت بچه چیه. هم یه سرهمی صورتی خریدم، هم یدونه آبی. دستم روش کشیدم. -او خودا ببین چقدر کوچولو ان. -خیلی نازن. و با دیدن یه جفت کفش کوچولو، لبام به خنده باز شدن. -کفشش اندازه ی بند انگشت منه. با ذوق گفت : -اینو آرتا خریده. ابرویی بالا انداختم. -صورتی ام خریده. معلومه دختر دوسته ها. -خودش که میگه براش فرقی نمیکنه ولی خب منم میفهمم دختر دوست داره. بیشتر چیزایی که خریده صورتیه. -هر چی باشه فقط سالم باشه. من دارم بال بال میزنم بچم به دنیا بیاد. -خیلی زود به دنیا میاد مامان کوچولو… میخنده و دستشو رو شکمم میزاره. -ایشالله خیلی زود یه نینی میاد اینجا. مینا با ذوق خندید. -آره آره من میشم خالش. هیوا محکم به کمرش زد.
-نخیر من خودم خالشم تو خاله باباشی. -نخییر من قبل از اینکه خاله حامی باشم دوست صدفمم. با خنده سرمو میچرخونم با دیدن حامی که جلو در ایستاده بلند میزنم زیر خنده. -مینا..گاوت زایید. حامی با قیافه ای که سعی میکرد جدی باشه مینارو نگاه کرد. -یعنی مینا من دارم واس تو یکی. از همه آدم فروش تر خود ناکستیی! مینا ناباور و بهت زده به من نگاه کرد. -این اینجا بود و تو به من نگفتیی؟ دستامو بالا بردم. -نه بخدا من تازه دیدم. الکی منو وارد دعواتون نکنید. حامی محکم گونه مینارو کشید. -مینا خانوم نمیتونی از زیرش در بری و موضوع رو عوض کنی. مینا با سلیطه بازی جیغ کشید. -منو داری میزنیی؟ خجالت نمیکشییی؟ همون لحظه پگاه رو دیدم که با نگرانی و رنگی پریده به طرف ته سالن رفت. متعجب و نگران از اینکه نکنه اتفاقی برای مانی افتاده باشه ،از اتاق خارج میشم و دنبالش میرم. دنبالش وارد اتاق شدم اما انقدر نگران بود که متوجه نشد.
-مانی میگم چیشدده. بیمارستان چیکار میکنی توو؟ همون لحظه سرشو برگردوند، با دیدن من چشاش گرد شد. -صدف اینجا چیکار میکنی؟ بی صدا لب زدم. -بزن اسپیکر. بی هیچ حرفی روی اسپیکر زد و نگران گفت: -مانی واس من دروغ و جفنگ تحویل نده. من خودم صدای بیمارستان رو شنیدم. مانی مثل همیشه به در شوخی زده بود. -مگه بیمارستان صدا داره؟ پگاه بی طاقت جیغ خفه ای کشید. -مانی لعنت بهتت. من نگرانتم چرا نمی فهمی؟ ماشین بهت زده؟ با موتور تصادف کردی؟ از حرف های پگاه به شدت نگران شده بودم اما نمیتونستم چیزی بروز بدم تا پگاه شک نکنه. -اره دوست دختر جدیدمو سوار موتور کردم انگاری تو راضی نبودی تصادف کردیم. صدای پگاه پر از بغض شده بود. -مانی اذیت نکن. صدای مانی جدی شد. -مانی غلط کنه عروسکشو اذیت کنه. هزار دفعه گفتم تو نباید بخاطر من بغض کنی. پگاه دست های لرزونشو تو هم جمع کرد.
-خوب تو وقتی درست حرف نمیزنی منم بغضم میگیره. -بابا پگاهم عزیزم چیز خاصی نیست. با یکی دعوام شد بعد خون دماغ شدم، رفیقمم خیلی بزرگش کرد اصرار کرد که بریم دکتر. چشم های پگاه گرد شد و زیر لب گفت: -وای آرتا!! مانی که انگار صدایی نشنیده گفت: -چی گفتی پگاه؟ پگاه با لکنت تند تند سر تکان داد. -هیچ..ی. چرا دعوا کردی؟ حس میکردم مانی از این همه جواب پس دادن کلافه شده. -پگاه جان بخدا یه بگو مگوی ساده است. پگاه بغض کرده گفت: -من خیلی نگرانم مانی. مانی تو گلو خندید. -نگران نباش یکی یدونم. اصلا فردا بیا پیشم، منو ببین. پگاه فینش رو بالا کشید. -واقعا بیام؟ -اره بیا عزیزم. اینطوری خیال خودتم راحت میشه. الانم اصلا نگران نباش. من بخاطر ضربه ی محکمی که به بینیم خورد خون دماغ شدم. اینم یه چیز عادیه، همه خون دماغ میشن منم یکی مثل بقیه. پگاه دستاش رو در هم قفل کرد.