
رمان پی دی اف ریما اثر Shadinn لینک مستقیم دانلود رمان پی دی اف PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
ریمای، دختری پرانرژی، باهوش و بیخیالی بینظیر است که در ۱۵ سالگی به دست یک قمارباز فروخته میشود. اما بخت با او یار است و با زیرکی تمام از دام میگریزد. او با تکیه بر هوش سرشار و حمایت اطرافیانش، مسیر تازهای برای خود میسازد و در نهایت به یکی از خطرناکترین هکرهای کلاه سیاه تبدیل میشود؛ کابوسی برای سرگرد سانیار ستوده، مأمور رسیدگی به پروندهای با عنوان “کابوس تاریک”. اکنون این سوال مطرح است: آیا این مأمور باهوش میتواند دختری را به دام بیندازد که نهتنها در ایران، بلکه در سطح جهانی نامی در قاچاق و هک دارد؟
زیاد خیره نشد ولی دختر چشم قهوه اییه هنوز مانی رو خیره خیره نگاه میکرد اتموم شدا فقط کافیه به دختر اینجوری به مانی خیره شدادیگه کارش ساختست و نمیتونه در برابر کارا و حرفای مانی مقاومت کند امخش زده حساب آیاهاشون فاصله داشتیم نمیدونم پدرام چی بهشون گفت که آتیش گرفتن دختر چشم خاکستریه به نیم نگاه بهمون انداخت و آروم جوابش رو داد که پدرام بلندتر زد زیر خندها. کنجکاو شدم ولی مانی بی توجه به حرفاشون با ذوق گفت زدم کارش تمومه الامصب عجب چیزیه حق با مانی بود هر دوشون شلوارک لی چسبون مشکی پوسیده بودن با به تاب یقه شل قرمز که تا کمر تنگ بود و از کمر به پایین گشاد میشد و تا روی رون چینهای ریز ریز میخورد اونا هم مثل ما ست کرده بودن با اینکه ریزه بودن ولی هیکلاشون حرف نداشت. ایندفعه بجای اون ون بیریخت به سانتافه جلوی در پارک بود.
کامران به آدرس داد دستم و گفت: میرین به این آدرس کارممن دیگه تمومه بقیه ی کارا با دوستامه. سانیار: باشه بای. کامران: بای. همه تک تک باهاش خداحافظی کردن تا رسید به مانی مانی رفت جلو که بغلش کنه که کامران با اخم کنار کشیدمانی هم به اخم وحشتناک کرد که انگاری کامران ترسید! دخترا و پدرام از این حالت مانی شکه شدن مانی دستاشو باز کرد و خود کامران رفت تو بغلش امانی محکم فشارش میداد و میزد پشتش. مانی: آفرین پسر خوب به تو میگن بچه ی خوب و مودب. بالاخره ولش کرد و سریع لپای کامران رو کشید و خندون پرید تو ماشین. کامران رو کارد میزدی خونش در نمیومد با خنده نشستم پشت رل و حرکت کرده این خراب شده چرا انقدر بزرگه ولی خدایی مثل تهران شلوغ پلوغ نیست آدرس رو با تاخیر پیدا کردیم حالا خوبه من و مانی کاملا به زبان مسلط بودیم. دختر چشم قهوه ایی با خنده گفت چه دزدای با کلاسی.
مانی هم بی جواب نذاشتش و با شیطنت گفت: دزد که بدنیا نیومدیم آبجی من. آدرس خارج از شهر بود جلوی در کارخونه و استادم انگار متروک بود. چند تا بوق زدم و منتظر شدم بعد چند دقیقه در باز شد. ماشین رو بردم تو و به گوشه پارک کردم پیاده که شدیم به مرد مسلح اومد سمتمون و باسر اسلحش اشاره کرد که بریم تو از حیاط بزرگش رد شدیم و رفتیم تو کارخونه توش برخلاف حیاط که پر کارتن و آت و آشغال بود تر و تمیز و خالی بود وسط سالن بزرگ کارخونه به لیموزین مشکی پارک بود و اطرافش چند تا محافظ مسلح و استاده بودن الون تره غولی که ما رو برده بود تو اشاره کرد که سرجامون و استیم فکر کنم بنده ی خدا لال بودا مانی اوم گفت لاله اینجا چرا همه ناقصن یکیک کچله یکی لاله فکر کنم رئیسشون ناقص العقل باشه. سانیار هیسس آببند دهنتو میخوای نیومده تیکه تیکمون کنن؟ مانی مشکوک گفت میخورن؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم تا لال شه. یهو چشماش درشت شد و سرشو انداخت پایین چند ثانیه بعد یکی از محافظا درو باز کرد. اول به توده دود اومد بیرون بوی سیگار کوبایی به مشامم خورد بعد چند ثانیه به مرد میانسال خوشتیپ با موهای جوگندمی اومد بیرون به عصای خوش دست چوبی هم دستش بود. اومد سمت من و مانی و با رضایت سرشو تکون داد. مانی زیر لب گفت فکر کنم چشمش تو رو گرفت زمزمه کردم خفه شو تا نمردی. رفت سمت پدرام و آروم گفت: تو همون هکره ای؟ پدرام محکم گفت بله رئیس. مرده سرشو تکون داد و رفت سمت دخترا. به نگاهی به سر تا پاشون انداخت و با لبخنn کریه ی گفت به به چه عجب از اینورا انتظار نداشتم. امسال جزو ورودیا باشین. چشمای من و مانی و پدرام درشت شد مثل اینکه یکمی بیشتر از یکم معروفن اینا مگه جاسوس نیستن؟