بوستان رمان
دانلود رمان پی دی اف جدید رایگان
بوستان رمان
رمان پی دی اف بغض پر عصیان

رمان پی دی اف بغض پر عصیان اثر یگانه علیزاده لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

سرش را به نرمی روی سینه ام گذاشت و یکهو گفت : _ پس باید منم بگم، امیر من رویای صادقه دیدم! تمام حواسم جلبش شد، و با گرهی که بین ابروانم افتاده بود نگاهش کردم. حین آنکه با دستانش بازی می کرد زمزمه کرد : _ قبل از اولین باری که ببینمت، خوابتو دیدم! چشمانم گرد شد و او با گونه هایی رنگ گرفته ادامه داد : _ میدونی خواب کجا رو دیدم؟ خواب خونه ی نامداری ها! دقیقا همون لحظاتی که تو اومدی دنبالم! چند ماه قبل خوابشو دیدم، حتی دختریو دیدم که میومد میگفت، اومده دنبال گلیش! میدونی، شاید باورت نشه، ولی مائده همونجوری اومد تو اتاق و خبر داد تو اومدی! البته نگفت گلیش، گفت مجنونت! و شیرین خندید. این بار او بود که ماتم کرده بود : _ خدا ما رو واسه هم آفریده بود امیر.

تکه ای از رمان پی دی اف بغض پر عصیان

امیر خیلی خوشحال بود، لبخند از صورتش کنار نمی رفت و مدام خدا را برای سلامتی رفیقش شکر می کرد. حالا تنها نگرانی مان خانه ی مادرش بود… با وجود اینکه خودم را قوی نشان میدادم اما از درون، استرس و اضطراب داشت مرا می خورد رویارویی با خانواده اش آن هم اینطور یکباره و بی مقدمه کار من نبود، من برای اولین دیدار با آنها برنامه ها داشتم. نمی خواستم اینگونه روبرو شوم. کلی سوال دوره ام کرده بود؟ چند نفر بودند؟ چه میکردند؟ از دیدن من کنار پسرشان چه برخوردی نشان می دادند؟ از من خوششان می آمد؟ و یا رسم و رسومات قوم شوهر را به بدترین شکل ممکن به جا می آوردند؟ از این دست نگرانی ها تمامم را گرفته بود و نمیدانستم چطور خودم را آرام کنم. آنقدر غرق فکر شده بودم که وقتی روبروی مسجد بین راهی نگه داشت و با نیشخندی کنج لب گفت : _ بریم واسه عقد! شگفت زده به سمتش برگشتم

و با دهانی باز نگاهش کردم. چشمکی زد و گفت : _ مرده و قولش! _ شوخی میکنی؟ _ تا حالا از این جدی تر نبودم! تا دهان باز کردم سریع گفت : _ بدو بدو که وقت تنگه. تا وقتی روبروی پیرمردی با لباس روحانی ننشستیم باورم نشد داریم چه میکنیم؟ آن لحظات با سرعت برق و باد گذشت و انگار که کائنات دست به دست هم داده بودند تا زودتر پیمان ما را رسمی کنند. در میان ناباوری، عاقد با شنیدن حرف های امیر که پای صلاح و مصلحت مملکت را پیش کشیده بود و از اجبار و شرایط امنیتی من گفته بود قانع شد که بدون حضور آقاجون صیغه ی عقد را جاری کند اما شرط کرد باید حتما تلفنی با آقاجون صحبت کند و در صورت متقاعد شدن، صیغه ی محرمیت را جاری کند. امیر بی درنگ شماره ی آقاجون را گرقت و تلفن را به دست عاقد داد. چند دقیقه صحبتشان طول کشید، مثل چند ساعت قبل که من آقاجون را راضی کردم

و با صداقت و خلوص از عشق میانمان حرف زدم حالا آقاجون داشت عاقد را راضی می کرد تا ما را بهم حلال کند. پیرمرد روحانی تماس را به پایان رساند و گوشی را به طرف امیر گرفت، سپس به پسر جوان کنار دستش اشاره زد از داخل مسجد چند مرد را به عنوان شاهد بیاورد. نمیدانم شانس خوب ما بود و یا کار خدا بود که نزدیک اذان صبح رسیده بودیم و عاقد و شاهدمان هم به راه بود. وقتی قَبِلت از میان لب هایم بیرون آمد تازه فهمیدم چه شد؟ با همین سادگی و کلی کمبود من و امیر به هم محرم شدیم و فصل جدیدی از زندگی مان آغاز شد. امیر پیشانی ام را بوسید و به عنوان مهر 114 سکه، شش دانگ خانه اش و ماشین زیرپایش را به نامم زد، در حالی که حتی یک لحظه هم به مهریه فکر نکرده بودم، تمام ذهنم درگیر عقد ساده و غریبانه ای بود که حتی پدربزرگ و مادربزرگم هم را با خود نداشت، یک شهر دیگر، فرسنگ ها دورتر از زادگاه

و خانواده ام بهترین روز زندگی ام را داشتم جشن می گرفتم، دلم گرفته بود و بغض کرده بودم، یک حس عجیبی بود. احساس تنهایی می کردم با اینکه امیر تمام تلاشش را می کرد تا من را بخنداند و سعی کند با تمام استرس ها روز خوبی برایم به یادگار بگذارد اما یک چیزهایی تغییر نمی کرد، با اینکه ازدواج با او تنها آرزوی زندگی ام بود اما نمی شد خودم را آرام کنم، دلم بی خود و بی جهت گرفته بود… وقتی به این فکر می کردم که با رفتن به خانه ی مادر امیر، این تنهایی ام بیشتر می شود، بغض و ناامیدی تمام وجودم را می گرفت. شاهدین و عاقد به همراه من و امیر برگه را امضا کردیم و برای رسمی کردنش، قرار شد به دفترخانه های عقد و ازدواج مراجعه کنیم تا به طور رسمی عقدمان ثبت شود. یاد روزی افتادم که به همراه فرهاد به دفترخانه رفته بودیم، چند ماه از آن روز میگذشت؟

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
سرش را به نرمی روی سینه ام گذاشت و یکهو گفت : _ پس باید منم بگم، امیر من رویای صادقه دیدم! تمام حواسم جلبش شد، و با گرهی که بین ابروانم افتاده بود نگاهش کردم. حین آنکه با دستانش بازی می کرد زمزمه کرد : _ قبل از اولین باری که ببینمت، خوابتو دیدم! چشمانم گرد شد و او با گونه هایی رنگ گرفته ادامه داد : _ میدونی خواب کجا رو دیدم؟ خواب خونه ی نامداری ها! دقیقا همون لحظاتی که تو اومدی دنبالم! چند ماه قبل خوابشو دیدم، حتی دختریو دیدم که میومد میگفت، اومده دنبال گلیش! میدونی، شاید باورت نشه، ولی مائده همونجوری اومد تو اتاق و خبر داد تو اومدی! البته نگفت گلیش، گفت مجنونت! و شیرین خندید. این بار او بود که ماتم کرده بود : _ خدا ما رو واسه هم آفریده بود امیر.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    بغض پر عصیان
  • ژانر
    عاشقانه، پلیسی
  • نویسنده
    یگانه علیزاده
  • ویراستار
    بوستان رمان پی دی اف
  • صفحات
    2741
خرید کتاب
50,000 تومان
دانلود بلافاصله پس از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 1,560 بازدید
  • 50,000 تومان
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.