نگاهش روی لبهایم که لغزید، لبخند زد و گفت: «نگفتم بیرحم باش… گفتم بیپروا. نگفتم زخم بزن و کمر به قتل من ببند… فقط خواستم کمی طنازی کنی، همین.»

رمان پی دی اف در آغوشت پناهم بده اثر سارا فرد لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
نگاهش روی لبهایم که لغزید، لبخند زد و گفت: «نگفتم بیرحم باش… گفتم بیپروا. نگفتم زخم بزن و کمر به قتل من ببند… فقط خواستم کمی طنازی کنی، همین.»
نگاهش به غم نشست: – حرف بزنیم؟ روی صندلی جا به شده و به طرفش به پهلو می چرخم: – برای امروز کافیه. ظرفیتم تکمیله به نیم رخش خیره می مانم. به برق چشمانی که روزی گمان می کردم از صداقت است. به لب هایی که با بوسه دوستت دارم را هزاران بار یادآور شده و به پیشانی که عشق و محبت به پیشانی ام مُهر کرده بود. – نبُر، ندوز، نباف… بزار توضیح بدم بعد. اینجوری که نگام می کنی آرزوی مرگ می کنم. زیر پای دلم را خالی می کند آرزوی مرگش… – مگه چطوری نگات می کنم؟ مطمئن گفت: – تلخندی زده و پلک می بندم: – چشمام سنگینه. سرم تیر میکشه. خواب دوای دردم نبود قطعا. اما چشمان خمارم انتظارش را می کشید. این آرامشی که بر وجودم غالب گشته حتی برای خودم هم عجیب است. سکون و سکوتی که وجودم را در مشتگرفته یزدان را نگرانِ حالم کرده: – بخواب یکم. ریتمِ ملایمی که طول موج کوتاه و بلندی داشت
به روی پوست دستم اولین حسی است که مرا از دنیای خواب بیرون می کشد. بوی نم و رطوبت مشامم را پر می کند. و صدای نم نم بارانی که پس زمینه ی ملودی غمگینی است که در ماشین در حال پخش است گوشم را تیز کرده و غمم را یادآور می شود… با اصرار، بغض پا گرفته ام را مجددا فرو می خورم. وقتی موقعیتم را در می یابمکه همچنان در همان حالت قبلی، رو به سوی یزدان به پشتی صاف شده ی صندلی تکیه داده و به پهلو پایم را داخل شکمم جمع کرده ام . در حالی که یک دستم بالش زیر سرم شده است خواب افتاده بودم. محاسبه ی زمان از دستم خارج شده است. بی آنکه یزدان را متوجه بیدار شدنم کرده باشم نگاهم را به نیم رخ رنگ پریده اش می دوزم. صندلی اش را با من هم سطح کرده و با ساعد نیمه بالایی چهره اش را پوشانده است. با دست دیگرش هم دستِ کشیده شده ی مرا روی سینه اش نشانده و نوازش می داد.
نگاهم که به رطوبت کنار شقیقه اش می افتد. دستم بی اراده ی من از زیر سرم بیرون آمده و انگشت اشاره ام نرم و سرانگشتی پوستش را لمس می کند. سر که می چرخاند دنیا روی سرم آوار می شود. تا به حالا اینقدر رنگ چشمانش، تیره به نظرم نیامده بود. سایه ی غم و رطوبتی که پای مژه هایش نشسته دلم دردِ زخمش را از یاد برد. ملودی که به کلام می رسد چشمانش با من سخن گفتن آغاز می کند: گمونم یه روزی… با حرکت شست قطره اشکش را پاک کرده و با تکان سر می خواهم که به زجر دادنمپایان دهد. نگاهش رنگ خواهش گرفته و دستش را روی دستم می گذارد. همزمان شانه بالا می کشد تا راه فرار را برایم بسته و دستم را روی صورتش قفل می کند. همچون تشنه لبان با ولع کف دستم را به گونه اش کشیده و به اجبار نوازش داده و پلک می بندد. لرزش چانه اش تمام وسعتم را می لرزاند.
دستم را بالا کشیده و چشمانِ بارانی اش را پشت دستم مخفی می کند. لرزش سرشانه اش روزگارم را سیاه می کند. با همان چشمان بسته از کمر سویم خم شده و پیشانی اش را به سرشانه امتکیه می دهد. بی پناه ، تنها و درمان پی دی افده احساسش می کنم. دلم زخم داشت اما دردی که اشک و بغضش به جانم انداخت بر تمام احساساتم غالب گشته است. کسی دکمه ی خاطراتم را می فشارد کم برای بی پناهی ام پناهگاه نشده بود کم برای اشک هایم شانه نشده بود برای دردهایم آغوش باز نکرده بود. من کجای این عاشقی ایستاده ام؟ نوبت من نبود اینبار؟! دست هایم را باز کرده و در آغوشم پناهش می دهم. و درِ قفس را برای پر کشیدن دردم باز می کنم. سنگینی قطره قطره هایی که در برابر دیدگانم فرو می ریخت غمم را جا به جا کرد. حالا دردِ سینه ی توست که شاه نشینِ دردهایم شده. اشک هایت برایم مظهر عشق و انس و الفت بود.