
دانلود رمان پی دی اف کوچه ای پر از آفتاب از کیاندخت نور افروز کامل رایگان
ژانر رمان پی دی اف : عاشقانه، اجتماعی، روستایی
تعداد صفحات : ۳۱۲

خلاصه رمان پی دی اف:
_آفتاب پهن شده، تو تازه داری میای؟ اشک در چشمان سیاه و کوچک رعنا حلقه زد. صدای زن لرزه بر اندامش انداخته بود. همین زنی که با نام اوستا او را میشناخت. با آن که از ترس سر به زیر انداخته بود میدید که صبح تازه متولد شده و هنوز جوان است، پس چرا اوستا به او میگفت لنگ ظهر است؟ صدای هراس آور اوستا باز هم طنین افکند: پس چرا همینطور واستادی! زود باش فضله های مرغو جمع کن. و او که از دیدن فضله های مرغ و خروس ها دلش خالی میشد. همچنان که با دستان کوچکش مشغول جمع کردن فضله های مرغ بود احساس اندوهی درونش را میخراشید …
قسمتی از داستان کوچه ای پر از آفتاب :
تازه خوابم برده بود که با ضربه محکمی که به در اتاقم خورد از خواب پریدم، وقتی وحشت زده در را باز کردم خیال کردم اتفاق بدی افتاده، هنوز داشتم چشمامو میمالیدم تا امدم ببینم طرف کیه، گفته بوده و رفته بود بود. شنیدم که گفت: برو بخش شبکار را از خواب بیدار میکنند و بهش میگن که
به بخش احضار شدی، با خودم گفتم دیگه کارم تمومه. همان طور که داشتم یونیفرمم را میپوشیدم پاهام داشت زیر تنم میلرزید، باید عجله میکردم هنوز سنجاق و کلاه توی دستم بود روانه شدم تا خودم را به بخش برسانم هزار جور خیالات به سرم زد گفتم حتما یکی از مرضام در اثر بی احتیاطی من
مرده بلایی سرش آمده یا مثلا وقتی صبحکار بالای سر تخت هشت دیده که مردک نفس نمیکشه اما هرچه فکر کردم دیدم آن شب مریض بدحال نداشتم با خودم گفتم شصت اخر اینه که امروز بهم میگن اخراجی، اما میخواستم مجازات بدترش رو بدونم کدومه؟ به بخش که رسیدم هنوز داشت دست و
پام میلرزید که میس ویلیامز دفتر گزارش شبکار را باز کرد و گذاشت جلوم بعد پرسید: این گزارش را شما نوشتید؟ سروته گزارش بیش از چهار پنج خط نبود. گفتم: بله من نوشتم بعد دستش را گذاشت روی امضا گفتم: بله این امضا منه. فامیلیم را به انگلیسی نوشته بودم و دم آخر کلمه را کشیده بودم …