
رمان پی دی اف تقاص اثر هما پوراصفهانی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
سالها پیش، پیش از آنچه به این جهان بگشایم، قصههای آغاز شد… قصههایی که شعلههایش تا امروز در دل ما زبان کشیده شده است. چه کسی باور میکند آتشی که در گذشته افروخته شد، در دل ما شعلهورتر شود؟ اما این عشق، وارث زهر کهنهایست… ما باید به گناهی را بدهیم که هرگز مرتکبش نشدیم. من لطیفم، از جنس بلور… مرا نشکن. تو ستون استواری من باش، تکیهگاه لحظههای بیپناهیام. نگذار این نفرین، روحمان را در خود حل کند. دستت را به من بده، این چرخه تلخ را با عشقمان تمام کنیم. تو نیمه منی، سایه منی، آشنای پیش از آشنایی. با من بمان… این تقاص، سهم ما نیست.
به دنبال این حرف بلند شد و جلوی در اتاق داریوش ایستاد، ولی همونطور که حدس می زدم داریوش هیچ عکس العملی نشون نداد و در رو هم باز نکرد. آرمین ناامید برگشت و گفت: – من باید برم. کلی کار دارم، ولی تو رو خدا مریم خانم حواستون به این باشه. نزنه بلا ملایی سر خودش بیاره ها! – حواسم بهش هست … فکر نکنم دیگه چنین خیالی داشته باشه. – چقدر دوست داشتم پریشب رو کنارش باشم! گفتم چقدر دلم شور می زنه، به خدا همین که مراسم پاتختی تموم شد با وجود دلخوری سپیده راه افتادم و اومدم. چند ساعت پیش رسیدم اصفهان.
رفتم خونه دوش گرفتم و منتظر شدم تا شما هم بیدار بشین. بعد سریع خودمو رسوندم اینجا. – داریوش باید قدر دوستی مثل شما رو بدونه. – نظر لطفتونه. دیگه سفارش نمی کنم مواظبش باشین. – حتماً! – فعلاً خداحافظ. – خداحافظ. آرمین رفت و منم مشغول انجام کارای روزمره ام شدم. ظهر هر کاری کردم داریوش لب به غذا نزد. عصر بود که شال و کلاه کرده از اتاق زد بیرون. سریع پریدم جلوشو گفتم: – کجا؟ با خشونت گفت: – به تو مربوط نمی شه. – چرا به منم مربوط می شه. تو شوهر منی و من حق دارم بدونم داری کجا می ری؟ اونم با این وضعیت سر و دستت.
داریوش بی طاقت و عصبی داد کشید: – من شوهر تو نیستم… اینو بکن تو گوشت! حالا هم برو گمشو اونور می خوام برم بیرون. با وجود تندی اون من صلاح نمی دونستم که اجازه بدم تنها بره بیرون. به خاطر همین با سماجت گفتم: – خیلی خب منم باهات می یام. – غلط می کنی. با التماس گفتم:- داریوش خواهش می کنم بذار منم باهات بیام. انگار ترسو توی چشمام خوند. حتماً فهمیده بود از این می ترسم که بلایی سر خودش بیاره. برای همین گفت: – خودت خواستی که بیای … من توی ماشین منتظرم. سریع پریدم توی اتاقم و لباسامو پوشیدم.
از این می ترسیدم که داریوش منو به دنبال نخود سیاه فرستاده باشه و رفته باشه. برای همین با عجله بیرون پریدم و روسریمو همینطور که از در بیرون می رفتم، سرم کردم. داریوش همینطور که سرشو روی فرمون گذاشته بود به فکر فرو رفته بود. پلیور مشکی رنگی پوشیده بود که فوق العاده خواستنیش کرده بود. همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشار داد. عرق روی پیشونی خوش تراشش سر می خورد. دستمو جلو بردم و روی دستش که روی دنده بود قرار دادم. داغ داغ بود! داریوش به شدت دستم رو پس زد. گفتم: – داریوش هوا خیلی سرده! تو هم تب داری عزیز من.