
رمان پی دی اف میراث یاس اثر سیما نبیان منش لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
یاس فقط یک دختر معمولی بود با آرزوهای ساده: استقلال مالی، امنیت، و زندگیای که مال خودش باشد. وقتی از طرف دوستش به عنوان مهماندار هواپیمای خصوصی یک غول سرمایهدار به نام میراث معرفی میشود، نمیداند که وارد چه بازی خطرناکی شده. اما چیزی که میراث در پرواز اول شروع میکند، یاس را به زن دیگری تبدیل میکند؛ زنی که حالا سکوت نمیکند، رازها را افشا میکند و با تمام وجود برای درهم شکستن قدرتهای فاسد میجنگد.
نیم ساعتی بود که رو تخت نشسته بودم و مثل دیوونه ها خیره بودم به رو به رو و اگه میخوای بدونید نمای رو به رو چی بود باید اینطور توصیفش کنم. یه دیوار با کاغذ دیواری رنگ تاریک قهوه ای با گل های کرم همین… اما من انگار حتی نمیتونستم سوی چشم هام رو تغییر بدم. آخ! کاش از خواب بیدار بشم و بفهمم همچی خواب بوده. همچی حتى آشنا شدن با یکی مثل میراث. یه اسنپ گرفته بودم و منتظر بودم سر برسه وقتی صدای زنگ تو خونه پیچید به گمون اینکه راننده هست از رو تخت بلند شدم و با خاموش کردن چراغ خواب از اتاق بیرون رفتم. چراغ های هال رو هم خاموش کردم و با گذر از راهرو سمت در رفتم اما تا بازش کردم چند قدم دور تر از قاب در با قامت به دختر رو به رو شدم. دختری که دست به سینه با قیافه ای طلبکار و شاکی به من خیره شده بود. نمیشناختمش چون بخاطر خاموش بودن چراغ کنار در مشخص نبود.
اول تصور کردم راننده زن از اون دراومده با اینکه تو مشخصات مرد بود اما… وقتی خودش جلوتر اومد فهمیدم کی هست یکی که حتی یک درصد هم فکر نمیکردم اینجا ببینمش. خصوصا امشب. دست هاش رو پایین آورد براندازم کرد و بی مقدمه گفت لازم بود ببینمت. بازم با لحنی سراسر تاسف گفت: ببینمت که از حالا آب پاکی رو بریزم رو دستت و بهت بگم اگه با ازدواج موقت و کوتاهتون موافقت کردم صرفا بخاطر بچه اس پس خیال خام برت نداره و حتی یک درصد فکر نکن موندن تو زندگی میراث قراره طول بکشه…. خیلی دلم میخواست بهش بگم من هم وقتی که تو رو اولین بار دیدم مطمئن شدم قراره آینده ام رو با حضورت قهوه ای کنی اما دیگه اهمیت نداشت. نه خودش که به تایمی بدجور با روح و روانم بازی کرده بود نه میراث. آب دهنم رو قورت دارم و گفتم: – کسی که بخاطرش خودت رو خسته کردی و اومدی اینجا حتی یک درصد…
حتی یک درصد واسه من مهم نیست… پوزخندی روی صورت مغرورش نشست و گفت: هه چه چرندیاتی واست مهم نیست اما ازش… شدی که بگیرت!؟ دیگه داشت زیادی تند میرفت. چرا حتی یک درصد هم حاضر نبود بپذیره اونی که این وسط آسیب دیده نه خودش هست و نه شوهر گرامیش. فقط منم… من! خیره به چشمهاش گفتم: یه پیشنهاد… شوهر گرامیت رو قانع کن من این رو روسقط کنم اونوقت دیگه حتی اسمش رو هم نمیارم چه برسه به اینکه چند ماه از رندگیم رو بخاطرش تباه و حروم کنم. وقتی این حرف رو زدم سکوت کرد و حتی تغییر موضع داد. انگار دیگه اون دختر طلبکار و شاکی و مغرور چند دقیقه پیش نبود و واقعا چرا!؟ چون حرف از سقط اون بچه زدم؟! سگرمه هاش رو زد توی هم و گفت خوب گوش کن ببنن چی بهت میگم. من فقط اومدم اینجا که بهت بگم اگه حاضر شدم میراث عقدت کنه
فقط به خاطر بچه اس و قطعا وقتی دنیا اومد تو باید از زندگیش بری بیرون. مکث کرد. سر انگشت اشاره اش رو روی سینه ی خودش گذاشت و تهدیدکنان ادامه داد: نری من میندازمت… به روش خودم. توقف پارس سفیدرنگ نزدیک به خونه به اون دختر فهموند وقت رفتنش سر رسیده. وقت رفتن و بستن دهنش… نگاهی معنی دار حواله ام کرد و گفت: حق نداری به میراث نزدیک بشی. حق نداری اونو به بهونه بچه بکشونی سمت خودت من زیر نظرت دارم و اگه دست از پا خطاکنی دودمانتو به باد میدم. پوزخندی زدم خیلی ترسیدم… خیلی زیاد قبل از اینکه غش کنم و همه بفهمن تو دلیلش بودی بری بهتر نیست عزیزم. به نیت عصبی کردنم بازهم یکی از اون نگاه های تحقیر آمیزش رو حواله ام کرد. یادت باشه تاریخ مصرف داری… و اون تاریخ وقتی تموم بشه تو دیگه نباید باشی.