خلاصه کتاب:
همهچیز از رفتنِ «او» آغاز شد... میگویم «او»، چون واژهی «مادر» برازندهی پورانی نیست که رفت و از همان کودکی، سایهی سرد و سنگینِ بیمادری را بر سرم گذاشت. بهانهاش ساده بود؛ همان چهار چرخی که زندگیاش را لِه کرد و یونس، مردِ خانهاش را به ویلچری بیحرکت سپرد. نه، من از تلخیِ بیمادری نمیگویم؛ من از سالها زندگی بدونِ «پوران» زخم دارم، درد میکشم. درد دارد وقتی آلبوم کودکیات را ورق میزنی و در میانِ قابهای خاکخوردهی خاطرات، هیچ نشانی از نگاه یا نوازش مادرانه نمییابی. بگذریم... هر صفحه را که ورق بزنی، فقط جای خالیست. و دیگر هیچ. فقط یکبار، تنها یکبار، خواستم یکی از آن جای خالیها را پُر کنم... جای خالیِ عشق را.
خلاصه کتاب:
نگاهش روی لبهایم که لغزید، لبخند زد و گفت: «نگفتم بیرحم باش... گفتم بیپروا. نگفتم زخم بزن و کمر به قتل من ببند... فقط خواستم کمی طنازی کنی، همین.»
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.