خلاصه کتاب:
هشت ساله بودم که برای اولین بار با ترنتون ناکس برخورد کردم. یه برخوردی که هرگز فراموش نکردم. یه هل محکم، یه تاب بلندی که باهاش دندون جلوم از جا کنده شد. هنوز گریهم تموم نشده بود که پرتم کرد زمین و با قیچی افتاد به جون موهام، بیرحمانه. همهچی بد پیش رفت. و حالا، سالها بعد، دوباره باهاش روبهرو شدم. اما این بار، ترنتونی که مقابلم ایستاده بود، جسورتر شده بود، خشنتر... و انگار هنوز حسابهای ناتمومی با من داشت.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.