خلاصه کتاب:
سرش را به نرمی روی سینه ام گذاشت و یکهو گفت : _ پس باید منم بگم، امیر من رویای صادقه دیدم! تمام حواسم جلبش شد، و با گرهی که بین ابروانم افتاده بود نگاهش کردم. حین آنکه با دستانش بازی می کرد زمزمه کرد : _ قبل از اولین باری که ببینمت، خوابتو دیدم! چشمانم گرد شد و او با گونه هایی رنگ گرفته ادامه داد : _ میدونی خواب کجا رو دیدم؟ خواب خونه ی نامداری ها! دقیقا همون لحظاتی که تو اومدی دنبالم! چند ماه قبل خوابشو دیدم، حتی دختریو دیدم که میومد میگفت، اومده دنبال گلیش! میدونی، شاید باورت نشه، ولی مائده همونجوری اومد تو اتاق و خبر داد تو اومدی! البته نگفت گلیش، گفت مجنونت! و شیرین خندید. این بار او بود که ماتم کرده بود : _ خدا ما رو واسه هم آفریده بود امیر.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.