خلاصه کتاب:
سیبل نگاهت را به دنیا دوختهای! و مگر میشود انسانهای جانپرست آن را با گلولههای زبانشان تار و مهآلود نکنند؟ فرار شاید تنها چارهای برای زندگی باشد، اما سرنوشت منحوس را چه باید کرد؟ زنده در برزخ ماندهای و آوای تمناهایت پردهٔ گوشها را میکِشد! سکوت کن. اینجا سکونتگاه جانپرست هاست ...
خلاصه کتاب:
مهتا ایرانی، یه دختر ۲۸ ساله فداکار و مهربون که به دلیل باهوش بودن چند سال جهشی خونده و الان توی یکی از بهترین بیمارستان های تهران مشغول به کاره. زندگیش روی رواله عادیه و فقط یه چیز براش مجهوله! اونم یه کلمه ست به نام عشق! چون همیشه سرش توی درس و مشق بوده نتونسته همچین چیزی رو تجربه کنه! همه چی از وارد شدن مهتا به عمارت خونوادگی شمس و وارد شدن عزیز دردونهی خونواده ایرانی شروع میشه و زندگی مهتا رو ۱۸۰ درجه تغییر میده و شاید مهتای قصه ما بین اتفاقات زندگیش از اینکه میخواسته عشقو تجربه کنه به خودش لعنت فرستاده!
خلاصه کتاب:
کاترینا مورنو ساکن ایتالیا که از قضا یک رگ ایرانی هم داره... روانشناسی خونده و به خاطر نجات یک دختر از خودکشی بدجوری سر و صدا راه انداخته، با مردی به نام ژاویر جاوید آشنا میشه تا درمان پی دی افش کنه، ژاویری که سالمه اما از نظر بقیه نه...یه مرد که زندگی خوبی داره اما چون کینه ای هست فکر میکنن دیوونست... و اینجوری سرنوشت دست به دست هم میده تا خانوم روانشناس هم درگیر کینهی ژاویر جاوید شه! کینه ای که از خود روانشناسا سرچشمه میگیره ...
خلاصه کتاب:
مهران صبوری مردی بسیار خوشتیپ و غیرتی که جنون وار عاشق زنشه و به هیچ عنوان اجازه نمیده اون حتی با مرد دیگه ای غیر از خودش هم کلام شه! اما ناخواسته پا توی باندی میذاره که مجبور میشه مدتی از خونه و زندگیش دور شه و توی این مدت پای کوروش، نامزد سابق زنش توی زندگیشون باز میشه و این یه امتحان برای عشقشون. عشقی که سحر رو کلافه کرده و دنبال راه فراریه، ولی نمی دونه قراره چه اتفاقی برای آینده اش بیفته و نزدیک شدن کوروش بی منفعت نیست!
خلاصه کتاب:
داستان حول و محور زندگی بهار پاکروست بازیگر سینما… یک دختر تنها و فوق العاده مغرور که در اوج شهرت دچار مشکلاتی میشود و اجبارا به یکی از محل های پایین شهر نقل مکان کرده و با آدم هایی جدید آشنا میشود که روزی تکه ای بزرگ از زندگی اش میشوند و…
خلاصه کتاب:
-گفته بودم بهت حاجی! گفته بودم پسرت بیماری لاعلاج داره نکن، دختره رو عقدش نکن.. خوب شد؟ پسرت رفت سینه قبرستون و دختر مردم شد بیوه! حاجی که تا آن لحظه سکوت کرده با حرف سبحان از جایش بلند شد و رو به روی پسرکش ایستاد.. -خودم کم درد دارم که با این حرفات مرهم میزاری روش؟ دستش را روی قفسه سینه اش میگذارد و کمی به عقب میرود.. -قلبم مچاله شده از پرپر شدن ناصرم.. چه میدونستم شب عقدش دسته گلم از دست میره؟ خانُم بزرگ با چشمان اشکی خیره حاجی میشود و دوبار روی پایش میکوبد. -بمیرم برای ناصرم.. حالا جواب دختره و خانوادش رو چی بدیم حاجی؟ سیاه بخت شد دختر مردم ...
خلاصه کتاب:
تا حالا بوده دنیا باب میلت باشه؟ اگه آره که خوش به حالت! دنیز داستان تا حالا هیچ خوشی نداشته. میگیم نداشته، شما بخونید از نزدیک هم ندیده. آره! تا این حد زجر دیده.. عاشق بشی و نداشته باشیش. داشته باشیش؛ ولی عاشق نباشی. تفاوت بینشون یه دنیاست؛ اما دردشون فراتر از یه دنیاست. با پایانی غیر منتظره...
خلاصه کتاب:
ریما دختری طرد شده از خانواده بخاطر اتفاق پوچ، اتفاقی که بی تقصیر ترین آدم اوست... پرستار کودکی میشود، اما!... پدر آن بچه کیست؟! پدری که عشق قدیمی ریما است!
خلاصه کتاب:
من سوزانم، تو آمدی قلبم را مال خودت کردی و بد سوزاندیم .. و من میآیم به زودی زود.. قلبت را از ریشه میکنم و تو نمیدانی من دیگر دختر ساده و ابله اون روز ها نیستم.. عوض شده ام.. و تو باعثش شدی ...
خلاصه کتاب:
هیچگاه قرار بر این نبوده که زندگیهای تک تک انسانها بر وفق مرادشان پیش رود و ما در این داستان روایت زنی را خواهیم داشت که مشکلاتش از حد میگذرد ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.