خلاصه کتاب:
«هر لحظه ممکن است سرنوشت، داستان زندگیات را عوض کند!»این جمله حکایت دختری است که تنها با سفرکردن به یک روستای متروک، سرنوشت و داستان زندگیاش را تغییر داد. افسانه دختری که بدون اطلاع داشتن از حقایقِ وهم آلود آن روستای خونین و جهنمی، پا به آنجا میگذارد و ناخواسته درگیر ماجراهای فراوان خطرناکی میشود. پی به حقیقت های مخفیِ عجیب و کهنهاش میبرد. زندگیش با موجوداتی عجیب و افسانهای یکی میشود. برای بقا و زندهماندن باید بجنگد و درنهایت، قلبش گرفتار عشقی ممنوعه، خونآلود و سراسر خطر میشود! عشقی که ممکن است حاصل نبردهای خونین و یک آیندهٔ سیاه باشد!
خلاصه کتاب:
سلوک روایتگر حکایتی عاشقانه است و به روایت خود او حکایت: قلب ـ دل ـ همان مفهوم قدیمی و باستانی که فرهنگ ما بر محور آن ریخت یافته یا از ریخت افتاده است. داستان مرد میان سالی به نام قیس است که با دختری ۱۷ ساله به نام مهتاب آشنا میشود و آنها عاشق هم میشوند در زمانی بیش از ده سال، اما سن دختر به جایی میرسد که شاید به نظرش مفهوم ازدواج و داشتن خانه ای از خود بالاتر از عشق است و مرد را ترک می گوید و اکنون هزیان های مرد را داریم ...
خلاصه کتاب:
خسته از صدای سرسام آور موسیقی، ظرفهای کثیف را به آشپزخانه بردم. دلم از بالا و پریدنهای مداوم مهمانها پیچ میخورد. از شیر آب لیوانی پر کردم بیتوجه به گرم یا سرد بودنش یک نفس سرکشیدم بلکه حالم را بهتر کند. -خوبی؟ به سینک پشت سرم تکیه زدم و چشم بسته برای مرضیه که برخلاف من از این هیاهو لذت میبرد و هر ازگاهی دور از چشم دیگران شیطنت میکرد سر بالا انداختم. ظرف شیرینی را مقابلم گرفت و خودش هم یکی برداشت. -بخور، رنگتم پریده فکر کنم قندت افتاده. -ساعت یازده شده، چرا تمومش نمیکنن گشنه نیستن اینا؟ ...
خلاصه کتاب:
مثل همیشه وقتی از دانشگاه بیرون میامدیم یک راست به طرف کافی شاپی که نزدیک دانشگاه بود میرفتیم و با خوردن یک قهوه و گفتمان کوتاه، انرژی دوباره میگرفتیم و به طرف خونه میآمدیم. این کار تقریبا برای من و ماهرخ یک عادت شده بود چون با خوردن اون ...
خلاصه کتاب:
سرمه بعد از یه تصادف فراموشی میگیره و به عنوان خدمتکار در خونهی خودش مشغول به کار میشه و خبر نداره خانوم اون خونه است، چون قبل تصادف از خونه فرار کرده و میخواسته فرار کنه، حالا شوهرش واقعیتو بهش نمیگه و مثل یه خدمتکار باهاش برخورد میکنه ...
خلاصه کتاب:
داستان یک دختر فعال اجتماعی به نام گلنار است که مادر، پدر و خواهر چهارسالهاش را وقتی نوزاد بوده، در حملهٔ موشکی ناو یواساس آمریکا به پرواز شمارهٔ ۶۵۵ هواپیمای مسافربری ایرباس ایرانایر در خلیجفارس از دست داده و کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدریاش بزرگ شده است. حالا بعد از بیست و چند سال با ناردون، دختربچهای آشنا میشود که شباهتش به خواهر گلنار بینهایت است...
خلاصه کتاب:
ترنم بهعلت بیماری پدرش مجبور میشه اختیارات شرکت مهندسی پدرش رو بهدست بگیره و خودش اونجا رو اداره کنه. برای جذب نیروی جدید اقدام میکنه و فقط یکی نظرش رو جلب میکنه. اون شخص هم رادین تابشه. اما این آقارادین بدون ماجرا نیست. مجبور شده به این شرکت بیاد. ترنم اصلاً از رادین خوشش نمیآد و همین جنجالی رو بین اونا راه میندازه که خوندنی وجالبه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.