خلاصه کتاب:
"مها " دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگل های شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه زیر و رو می کنه؛ زندگی که شاید از اول برای مها نبوده. عشق، نفرت، ترس، آرامش همه اجتناب ناپذیره، وقتی کنار گرگینه ها و خوناشام ها باشی ...
خلاصه کتاب:
من سیاوشم.. سیاوشی که ازش تیمور ساختند.. تیموری که وحشی نامیدند.. تیموری که عزیزانم خنجر زدن بهم.. تیموری که اطرافیانم مرا از خود طرد کردند.. مرا تبدیل به یک بی همه چیز کردند.. کاری کردند که نوشیدنی بشود درد درمان پی دی افم.. امّا من از یکی بیشتر از هرکسی کینه به دل دارم.. او هم میمنت است.. دختری که روزی عشقم بود.. دختری که داغ نبودنش را بر دلم گذاشت.. دختری که مثل همه مرا از خود راند.. امّا ورق برگشت.. حال دوره حکومت ریاست من است .. برادر میمنت برادرم را به قتل رسانده.. حکومتم آغاز شده داغ برادرش را به دلش خواهم گذاشت.. عشقش را در دلم خواهم کشت ...
خلاصه کتاب:
ترلان دختر یکی از قاضی های معروف تهرانه. برخلاف اون چیزی که توی خانوادهش رسمه اهل درس و مشق نیست و عشق رانندگی داره. در نتیجهی پاپوشی که براش درست میکنن وارد یه باند میشه. اونجا ازش انتظار دارن کارهایی رو انجام بده که وجدانش قبول نمیکنه. بین دو راهی گیر میکنه… بین زندگی خودش و زندگی دیگران… زمانی که تصمیم قطعیش و میگیره رویارویی با آن نیمه دیگرش مسیر نقشه هاش و عوض میکنه …
خلاصه کتاب:
مامان با گریه به طرفم اومد و دستمال کاغذی رو زیر بینیش کشید و گفت: مگه نگفته راضی شده یه روز در هفته پناه رو بیاریم پیش خودمون؟ خب پس چرا بابات رفت بچه رو نداد بهش؟ گفت... گفت پشیمون شده زیرِ قول و قرارش زده. -بابا کجاست؟ مامان با بغض و گریه دستش رو تکون داد: زنگ زد، تو خیابون علاف مونده، میگه حالم خوب نیست حتی بیاد خونه، ببین این پسره چه بدبختی واسمون درآورده... میگم دُرسا دوباره یه زنگ بزن بهش، باش حرف بزن، ببین حرفِ حسابش چیه، واسه چی داره هر روز یه جور دورمون میده... بگو مگه خودت قول ندادی، مرد باش رو حرف بمون دیگه ...
خلاصه کتاب:
فرزان حقانی یه عوضیه به تمام معناست!... حتی اسم دستگاه های ورزشیش هم اسم دختر گذاشته!... یه زورگوی بداخلاقه... گاهی وقتا شوخ و بی هوش و حواس میشه و این جور وقتا حدس میزنم چیزی زده... شبی که تو پارکینگ دانشگاه مچشو با یه دختر گرفتم، فکر نمیکردم مجبور بشم روزی ازش کمک بخوام... فکر نمیکردم عواقب این کار به این سختی باشه... و فکر نمیکردم پایانش همچین عشقی باشه ...
خلاصه کتاب:
يادش بخیر تبریز زیبای من در آن سال ها زیر انبوهی از دود گرفتار شده بود. دود باروت. بمب دستی. دود مبارزه و جنگ. من تنها ده سال داشتم چشمان مادر برقی زد و لبخندي عمیق بر چهره خستهاش نشست فنجان چای را بین انگشتان بلندش به بازی گرفته و خیره به پنجره بخار گرفته غرق خاطراتش شده بود. پدرم مرد متمولی بود. زمین دار بود، مالدار بود، دستش به دهانش میرسید و مردم، بسيار سر سفره اش نان میخوردند. ملک ما در یکی از محلات اعیان نشین تبریز بنا شده بود، یک عمارت بزرگ با کلی خدم و حشم که آن روزها چقدر شلوغ تر و پر رفت و آمدتر بود …
خلاصه کتاب:
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان پی دی اف نیست آه از این درد که جز مرگ منش درمان پی دی اف نیست این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست آن چنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هررگ من زخمی ازوست گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست ...
خلاصه کتاب:
بهار و پائیز خواهر هستند ولی کاملا با هم از لحاظ اخلاقی فرق میکنند، هر چقدر روح بهار بخشنده و بزرگ است پائیز ستیزه جو و سختگیر است و با همه سر لج دارد. آنها در خانه مردی ثروتمند زندگی میکنند که پدر پائیز آنجا سرایدار و مادرش آشپز است. صاحبخانه آقای ارغوان است که پسرش را برای تحصیل به اروپا فرستاده و او بعد از سال ها به کشور باز میگردد. سروش با دیدن بهار و پائیز با یاد دوران کودکی میافتد که با آنها هم بازی بوده و به آنها محبّت زیادی میکند ولی پائیز این محبت ها را ترحم محسوب میکند و ...
خلاصه کتاب:
داستان این رمان پی دی اف درباره پسری به اسم آراد که چند سال پیش بیماری روانی داشت توی تیمارستان بستری بود. با خانوادش مشکل جدی داره و از دار دنیا یه دایی تو خونواده براش مونده. بعد از بیرون اومدن از تیمارستان تلاششو میکنه و مهندس عمران میشه و تو یه شرکت مشغول به کار میشه در آمدش هم خیلی خوبه و کم کم به ثبات مالی میرسه. اون که داره زندگیشو میکنه بعد از یه مدت متوجه آزار و اذیت هایی از طرف یه قوم غریبه میشه و چون قبلا بیماری داشته اوایل کسی حرفاشو باور نمیکنه فکر میکنن دوباره دیوونه شده ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.