خلاصه کتاب:
از یک تصادف شروع شد، با دومرگ، با یک تولد، با تفاوت ها، دو نفر از دو دنیای کاملا متفاوت.. لیلیان مربی رقص ک با مرگ ناگهانی نامزدش مجبور به ازدواج با سید علیرضا مردی مذهبی و جدی میشود، سید علیرضایی ک اوهم زنش را از دست داده و یک فرزند تازه متولد شده روی دست دارد ...
خلاصه کتاب:
گیسو و دوستانش که دندونپزشک های تازه کاری هستن، توی کلینیک دانشگاه مشغول به کارند.. گیسو که به تازگی پدرش رو از دست داده، متوجه شده برادر بزرگش با یه وکالت، ارثیه پدریشون رو بالا کشیده و از ایران رفته.. گیسو مونده و برادر کوچیکتری که مشکل کلیوی داره و باید عمل بشه.. دکتر خرسند که دندونپزشک حاذق و خوش اخلاقیه و مسئول کلنیکه، به گیسو پیشنهاد میده صوری ازدواج کنن تا مشکل هر دو حل بشه ولی ...
خلاصه کتاب:
دختر کتابفروش و آقای کفاش... همسایه دیوار به دیوار هم میشن... دختر این قصه یه کتابفروشه، شیطون... فعال... ته تغاری و عزیز کردهی یه خانواده ای بزرگ... از قضا کتاب فروشیش، میفته توی همسایگی آزادخانی که درسته خان به اسمش میبندن، ولی ۳۰ سال بیشتر نداره و با یه اخلاق غد، از هرچی دختر شیطونه بیزاره... آزاد خانی که توی کار کیف و کفش چرمه و این همسایه بودن ...
خلاصه کتاب:
هدیه خبرنگار است و با پدر و نامادری و دختر نامادری اش زندگی میکند و از زندگی با نامادری و دخترش رضایت چندانی ندارد. اخیرا سردبیر جدیدی با روحیه خشک و سخت و جدی و غیرقابل انعطافی وارد دفتر مجله شده که تا حدودی محیط را مشموش کرده و در این بین رفتارهایی از خود نشان داده که سوءظن هدیه را برای رابطه ناسالمش با دختر نامادری اش فراهم کرده ...
خلاصه کتاب:
۱۶ ساله شده بودم. در شب جشن تولدی که قرار بود جشن بله برونم باشد و خاله برایم انگشتر نشان بیاورد اما تولدم شده بود و خانوادهی خاله نیامده بودند... یاسین نیامده بود و من مانده بودم با دنیایی از ترس و اضطراب! من مانده بودم با این حال که دیگر دختر قبلی خانه نبودم! اما یاسین برای محرم شدنمان نیامد... نیامد که نیامد... یاسین رفته بود...
خلاصه کتاب:
من اِلوینم... دختر هجده سالهای که برای فرار از تنهایی قبول کردم یک سال زیر دست رئیس مافیای خشنی بشم که دوازده سال ازم بزرگتر بود. رئیس مافیایی که افتخارش سنگدلیش بود و آدماش بهش لقب شکارچی داده بودن. قوانین زیادی داشت و مهمترینش، قانونی بود که برای روابطش وضع کرده بود؛ عاشق شدن ممنوع! متاسفانه علیرغم اخطارهایی که داده بود، طی زمانی که باهاش زندگی میکردم عاشقش شدم و...
خلاصه کتاب:
افرا ملک یه دختر سرتق و پرروئه که برای کار کردن به زور وارد مزرعهی بزرگ تارخ نامدار میشه که همه بلانسبت عین سگ ازش میترسن... روز اول رئیسش رو با کارگر اشتباه میگیره و سوتی پشت سوتی... حالا تارخ میگه اخراجی... افرا میگه نمیرررررم. فکر کن این دوتا عاشق هم بشن این وسط... تارخ قصه خیلییی هات و جذابه اما دخترمون حسابی اعصاب و هورموناش رو می ریزه بهم ...
خلاصه کتاب:
دنیز دختری زیبا و جسور و متولد شهر استانبول ترکیه است ... و قراره با دنیز یه داستان پر ماجرا داشته باشیم ... یه داستان متفاوت و شیرین ...یه ماجرای عاشقانه... عشق کاوه و دنیز! ...
خلاصه کتاب:
قصه ماهورا دختری بیست و شش ساله که روابط آدم های قصهاش شبیه زنجیر بهم وصل هست... ماهورا به رعنا و خانواده... ماهورا به میعاد و خانواده... ماهورای قصه محتاط هست و برای جدا نشدن بند زنجیرها، تلاش میکند و کنارش حیطهی کاری و زندگیش را دارد و اخر هفتههایش را کنار رعنا و میعاد میگذراند. تا اینکه میعاد و یکی از بندهای این زنجیر، برای یک قرار کاری و به مدت دو روز با ماشینش راهی شهر دیگری میشود. اما نه تنها بعد از دو روز، بلکه یک هفته دیگر هم برنمیگردد ...
خلاصه کتاب:
داستان دختری به نام گلبهاره که به دلیل شرایط خانوادگی و تصمیمات شخصیش برای تحصیل و مستقل شدن، به تهران میاد و در خونه ای اقامت میکنه که قسمتی از اون ، از سمت مادر بزرگش بهش به ارث رسیده و از قضا ارن ، پسر دایی و همبازی بچگی شیطون و تخسش که از هیچ موقعیتی برای اذیت و آزار گلبهار غافل نمیشه ،اون خونه رو برای اقامت خودش انتخاب میکنه ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.