خلاصه کتاب:
تنش ها و دشمنی ها زیاد شده و حالا من دوتا دشمن دارم که منو مرده میخوان اما هیچگاه بیشتر از این احساس امنیت نکرده بودم گرگم از من دفاع میکنه اون به من تسلی خاطر میده و من فکر میکنم که عاشق منه. این ازدواج قرار دادی مورد نفرت هر دوی ما بود اما الان من با یک دید دیگه به اون نگاه میکنم، شوهر من قدرتمند و جذاب و باهوشه، چشمهای به رنگ قهوهایش منو تو خودش حل میکنه آیا اروین میتونه ماروریک قدرتمند و جذاب رو که هیچ چیزی غیر از تعهد و کشش به اون نداره ...
خلاصه کتاب:
بزرگترین اشتباهم این بود که عاشق شوهرم شدم. اون قدر اروم اروم چهار دست و پا بهم نزدیک شده که حتی متوجهی وقوعش نشدم تا رسید. هر بار فکر میکردم احساس من رو داره. تا اینکه بهم ثابت کرد اشتباه میکنم. کامیکاز مرده بود پس دیگه نیازی به حمایتش نداشتم. الان تمام چیزی که می خواستم طلاق بود. مردی رو پیدا خواهم کرد که همون جور که لیاقتش رو دارم عاشقم بشه، که دوتا غریبه نمیاره خونه فقط برای اینکه اذیتم کنه. بهش نیاز نداشتم. حالا وقت شروعی مجدد بود ...
خلاصه کتاب:
در مختصاتی از مشرق، زنی با ظاهری از جنسِ غرور، بعد از مرگ همسرش از خانوادهی پدری طرد میشود و تنها و مستقل با دخترش زندگی میکند. قصه در مغرب اما راجعبه هنرمندیست از قماشِ احساس و رده مردانگی! که اسم و راهِ پدر را درک کرده. خاطرهای از کودکی، احساسی با قدمت یک رویا در قلب مهدیار به جا گذاشته و اورا وادار کرده با ازدواج و روابط عاطفی بیگانه باشد، تا اینکه درنهایت سرنوشت می چرخد و کودتایی پُر سروصدا آغاز میشود.. عشقی ممنوع! از جنسِ رسوایی! زندگیِ مهدیار را دستخوش تغییر قرار میدهد ...
خلاصه کتاب:
والنتینا از من متنفره. این جلوی منو از دزدیدن و نگه داشتنش برای خودم نمیگیره. وقتی نوجوون بودیم اونو به خونه من اوردن. اونو در ازای پرداخت بدهی به پدرم فروختن. اون تنها روشنایی دنیای تاریک و جنایی من شد و من نمیتونستم عاشقش نباشم. حالا زندگی ده سال ما رو از هم جدا کرده و من اسم خودمو به عنوان بدنامترین و سادیسمی ترین پادشاه مواد مخدر ساحل غربی ثبت کردم. برام مهم نیست که ازم متنفر باشه. بالاخره انقدر قدرتمند شدم که والنتینا رو برای خودم نگه دارم و هیچ کس نمیتونه مانعم بشه. هرکسی که بخواد اونو از من بگیره میکشم ...
خلاصه کتاب:
قلمرو رز، قلمرو تاریکی، قلمرویی که من درون اون گیر کردم. مرد بی احساس و بی رحمی که توی دنیای تاریک خودش غرقه. و من، لیلی رز! دختر یتیمی که به اشتباه سوار پرواز ویآیپی شدم که اون مافیا رزرو کرده بود. و چی میشه اگه شاهد قتلی باشم، که نباید باشم؟ حالا من اسیر و گریبان یه مافیایی شدم که کل کشور از اون میترسن و میخوان ترورش کنن ...
خلاصه کتاب:
سرنوشت برای هلیا ثابت خواب های زیادی دیده است و او را در سراشیبی زندگی و مشکلات قرار میدهد تا با آن دست و پنجه نرم کند. او که به تازگی تنها عضو خانواده اش را از دست داده و در غم و اندوه مادربزرگش فرو رفته متوجه می شود برای مدت از پیش مشخص شده ای صاحب میراث بزرگی شده است. میراثی که شاید تمام آرزوها و بلندپروازی هایش را به واقعیت تبدیل کند. اما هیچ چیز آنطور که تصور می کند پیش نمی رود...
خلاصه کتاب:
روایتگر داستان دختری جوان و پزشکی تازه کار است که در خانواده ای متمول زندگی میکند. رها که در مرز سی سالگی قرار دارد تک فرزند است و تاکنون ازدواج نکرده. تخصص او در زمینه گوارش است و مطبش که هدیه پدرش برای قبولی در رشته پزشکی است در طبقه دوم ساختمانی غیر مسکونی قرار دارد و به زودی مهندسی جوان همسایه دخترک میشود مردی که فکر او را به خود مشغول میکند ...
خلاصه کتاب:
نگين نامزدي خود با شهاب رو به ازاي پولي كه پيروز ميتونه پدرش رو از ورشكستگي نجات بده بهم ميزنه ولي هر چه سعي ميكنه نميتونه عشق شهاب رو از سر بيرون كنه، او همراه پيروز كه ۱۷ سال از او بزرگتر بود به استكهلم ميره و...
خلاصه کتاب:
بردیا متوجه علاقهی نفس دختر عموی خود به دوست صمیمیاش میشود؛ نفسی که نشان کردهی بردیا است و بردیا هم علاقه خیلی زیادی به او دارد. تا اینکه نفس با این واقعیت تلخ روبرو میشود که به کسی دلبسته است که قادر به صحبت کردن نیست!
خلاصه کتاب:
امیر سام و فرح تنها بازماندگان در یک سانحه هواپیمایی هستند... آن ها مجبورند تا خارج شدن از جنگل و عبور از رودخانه ای مواج و رسوندن خودشون به جایی امن کنار هم باشن... حالا یه پسر پرحرف و شوخ که از قضا دکتر دامپزشکم هست با یه دختر کم حرف و مظلوم توی جنگل شب و روزشون رو میگذرونن ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.