خلاصه کتاب:
راجع زندگی دختریه که با مادرش زندگی میکنه. مادرش خیلی سخت گیره و طبق سنت قدیم میگه دخترش میبایست با کسی ازدواج کنه که منتخب اون باشه؛ در حالی که دختره شدیدا عاشق یکی دیگس ...
خلاصه کتاب:
قصه دختری محجوب که خلاف همه عقایدش عاشق و دلداده پسری که در همسایگی انها زندگی میکنه میشه اما این علاقه ممنوعست چون همه از دخترمون انتظار دارن که عشقشو مثل برادرش ببینه اما دل که این چیزا رو متوجه نمیشه و اون عاشق و دلداده تر میشه اما مجبوره سکوت کنه غافل از اینکه این راز رو اون کسی که نباید میفهمه ...
خلاصه کتاب:
اِما دختر مو قرمزه داستانه که سرگرم پرداخت بدهی های پدربزگشه و با شروع به کارکردنش تو یه کافه وسط پارک کم کم با مرد بادکنک فروش مرموزی روبرو میشه که نقاب به صورت داره و کسی تا به حال صورتشو ندیده مردی که شایعه شده که دیوونه ست و کمتر کسی بهش نزدیک میشه و داستان اما و بادکنک فروش مرموز از جایی شروع میشه که اِما به طور اتفاقی با رفتار های عجیب بادکنک فروش مواجه میشه و هربار به طرز عجیبی یه بادکنک قرمز به دستش میرسه ...
خلاصه کتاب:
شهزاد مرموزترین نوهی خانوادهی الماسی، تصمیم میگیرد از نیمهی تاریکِ زندگیاش فاصله بگیرد اما برای آخرین بار بازی به راه میاندازد که از کنترل خارج میشود و با مردی گره میخورد که آن را تبدیل به بازیِ مرگ و زندگی میکند...
خلاصه کتاب:
مَهان دختر احساساتی و زود رنج خانوادهی الماسی بعد از اعتراف به احساساتش طرد میشود. بیخبر از رازی که در سیاهچالهی نگاهِ آن مرد جریان دارد...
خلاصه کتاب:
یارا نوهی نورچشمیِ خانوادهی الماسی که عشقِ بزرگِ زندگیاش تبدیل به شکست میشود، تصمیم به فرار از کشور میگیرد. آخرین شب حضورش در ایران دست به کار احمقانهای میزند که کنارِ خودش همیشه سایهی یک مرد را احساس میکند. کسی که فرار کردن از او ممکن نیست و با گذشت سه سال و برگشت به وطن بارِ دیگر به نقطهای میرسد که سه سال قبل آن را به حالِ خود رها کرده است، مردی که مثلِ دیوار مقابلش سد میشود و جز مصالحه تمامِ راهها را به رویش میبندد...
خلاصه کتاب:
گرچه مغزم مسلسل وار دستور گریز صادر میکرد؛ اما دستم، جانِ بستنِ پنجره را نداشت. پنجره ای که ناجوانمردانه، در پس هوای یخ زده اش، رایحه لطیف عطر او را، مهمان اتاق کرده بود. نمیدانستم کدام از خدا بی خبری، به سلیقه شیرین خاطرات من، دستبرد زده و دارد آن سوی پنجره، بوی سال های گذشته را بر سر دلِ دلتنگ من میکوبد ...
خلاصه کتاب:
خسته از سرپا ایستادن طولانی مدت، قوطیهای کنسرو لوبیایی که یکی پس از دیگری میرسند را برمیدارد و داخل جعبه میچیند. کار یکنواختی که مجبور است هر روز از ساعت هفت و نیم صبح تا چهار عصر انجام بدهد! بازدمش را خسته و کلافه بیرون میفرستد. -چیه دخترم هی آه میکشی امروز؟ نگاهی به منصوره خانم میاندازد و لبخندی که بی شباهت به پوزخند نیست، تحویلش میدهد. انگار که بخواهد دق و دلی اش را خالی کند، میگوید: چیزی نیست منصوره خانوم، خوشی زده زیر دلم! منصوره خانم سری تکان میدهد و میگوید: ناشکری نکن مادر!
خلاصه کتاب:
مامون عباسی دستور میده مجنون رو ببرن پیشش... مامون از مجنون میپرسه که لیلی که انقدر زشته و اصلا چهره ی زیبایی نداره پس تو عاشق چی این لیلی هستی که ازش دست نمیکشی... مجنون میگه اگه در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی اینبار جامون عوض شده بود من لیلی بودم که مجنون شده و جز خوبی چیزی نمی بینه. تو بتی بودی که مثل لات و عزی که پیامبری از سمت خدا تو رو در هم شکست برای بازشدن پیله های دور من و پروانه شدنم و پرواز کردنم. به راستی در انتهای این درد جان فرسا خداست ...
خلاصه کتاب:
به سایه های پشت پنجره خیره بودم... دو سال پیش من اونجا زندگی میکردم و الان... ادمایی جدید. با زندگی و داستان جدید. دو ساله تقریبا هر روز از جلوی این خونه رد میشم و منتظر به پنجره خیره میشم تا پرده اتاق کنار بره و صورتش رو ببینم... ولی نیست… اون رفته و منو اینجا جا گذاشته... کنار این همه خاطره. کنار این همه ادمی که به دیدن منِ تنها عادت ندارن... میدونم دیگه برنمیگرده... میدونم خیلی ازم دوره... ولی هر بار که دستمو رو قلبم میزارم سرجاشه ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.