خلاصه کتاب:
ايوي و لئو دختر و پسري كه هر كدام به طريقي گذشته تلخي را پشت سر گذاشته اند. در دوران كودكي، هيچ كدام زندگي نرمالي نداشته اند. ايوي در ده سالگي به پرورشگاه فرستاده ميشود و آنجا با پسر يازده ساله اي به نام لئو آشنا ميشود. دوستي آن ها پس از گذشت مدت كوتاهي به عشقي ابدي تبديل ميشود. حس قوي بين آنها وادارشان ميكند باهم عهد كنند به محض اينكه هجده ساله شدند يك زندگي عاشقانه را كه هيچ وقت تجربه نكرده بودند با هم بسازند. اما دست سرنوشت ناخواسته راه آن ها را از هم جدا ميكند. حالا پس از گذشت هشت سال ...
خلاصه کتاب:
اگر یک پسر مدوکس عاشق شود برای همیشه عاشق میشود؛ اما اگر شما رو دوست نداشت، چی؟ لیز یک مامور اف بی آی است. او که تصمیم میگیرد فقط با شغلش ازدواج کرده باشد نامزدی خود را برهم میزند و از شیکاگو به دفتر میدانی در سن دیگو منتقل میشود. او رویای ترفیع و پیشرفت را در سر دارد. مامور ویژه توماس مدوکس متکبر حاضر به عذرخواهی نیست و بی رحم است. برادر کوچکترش تراویس به دلیل مشارکت در آتش سوزی زیرزمین که منجر به کشته شدن ده ها دانشجو شد، با زندان مواجه شد و تنها ناجی او ارتباط غیرعادی با اوباش دارد توماس در معامله ای به برادرش رحم میکند و ...
خلاصه کتاب:
داستان درمورد هانیه است که با مرگ خواهر و شوهر خواهرش مجبور به نگهداری دختر اون ها میشه... و در این میون پدربزرگ نیکا که قیمش محسوب میشه شرطی میزاره که هانیه توش میمونه...
خلاصه کتاب:
شیفته بعد از شکست در نامزدی خود با امیر، برای گردش، همراه پدر، مرتضی شرافت به لندن میرود. شیفته در رشتة باستانشناسی درس میخواند و پدر بازنشسته پلیس بین الملل است. در لندن، به طور اتفاقی با خیام آشنا میشود، خیام در رشته الکترونیک تحصیل کرده و مادرش مهتاب نیز، مانند شیفته فارغالتحصیل در رشته باستانشناسی است. آشنایی آن ها منجر به ایجاد علاقه در آقای شرافت نسبت به مهتاب میشود. آن دو همسران خود را از دست دادهاند و به هم علاقه دارند. خیام که با وجود توموری در مغزش، احتمال زنده بودن او را کم کرده، به شیفته علاقهمند است ...
خلاصه کتاب:
همراز، دختری شمالیست که دانشجوی رشته عکاسی دانشگاه تهران است بخاطر استعداد و خلاقیتش به سفارش استادش در یک شرکت مدلینگ معروف در ترکیه پذیرفته میشود، این آغاز راهیست برای همراز که به دیدار علیرام، نامزد سابق ...
خلاصه کتاب:
یه خانوم جوان برای درس دادن به مدرسه ای میره که در یک روستای نسبتا دور افتاده هست، اونجا با بچه ها و اتفاقات جالبی روبه رو میشه در این داستان علاوه بر خانم معلمی که سعی داره خیلی صبور و منطقی نشون بده، با پسر نوجوان با نمکی هم آشنا میشیم که رو مخ این خانم معلمه و تقریبا هیچیش به آدمیزاد نرفته ولی یکمی که پیش بریم حتی می تونیم عاشقش بشیم. توی این داستان با هم میخندیم، میترسیم و با ماجراها و اتفاقاتی رو به رو میشیم که مرتبط با شهروندان نامرئی و غیرعادی پشت کوه، یعنی اجنه هست ...
خلاصه کتاب:
نورا دختریه که توی خانواده مرفه و در آسایش کامل با عشق از زندگی بدون چالش و شادش لذت میبره... تا اینکه دست سرنوشت اونو میبره به جایی که حتی تو کابوساشم نمیدید... بزرگترین باند قاچاق مواد مخدر و... شب و روزش میشه درد و رنج... منتظر یه فرصته تا بتونه خودشو نجات بده و از اونجا فرار کنه... اما همیشه اونی نمیشه که ما میخوایم... شاید خوشبختی تو اوج سختیا پیداش میشه...
خلاصه کتاب:
نفس نداشتم. قلبم در سینه میکوبید و با همهی توان فقط میدویدم. پشت سرم فریاد بود؛ آشوب بود؛ به زبان روسی عربده میکشیدند و صدای کوبیده شدنِ کفشهای مردانهشان روی زمین بندر، در گوشهایم اکو میشد. تعدادشان زیاد بود. وقتی نفسزنان از کنار کانتیرهای بزرگِ آبی و قرمز میدویدم کسی از گذشته توی گوشم پچ میزد: «من دوستت دارم، تو رو باور دارم... میدونم که برمیگردی پناه.» آن روز، همه چیز جور دیگری بود. او غرق شده بود توی چشمهای عاشق من، و من حل شده بودم در نفسهای گرمِ مردی که برای این عشق، با همه میجنگید...
خلاصه کتاب:
صدف زنی که در دهه سوم زندگیش با چند بیماری دست و پنجه نرم می کند برای همین به شوهرش که توی ترکیه دارد تحصیل میکند پیغام میدهد که برگردد و سرپرستی دخترشان را بر عهده بگیرد. ولی شوهرش وقتی برمیگردد با دوست دختر سابقش و یک دختر بچه برمیگردد. صدف تحمل نمیکند و میخواهد طلاق بگیرد که با حقایقی زیادی از زندگی علی در ترکیه آگاه میشود و اینکه مجبور به این رابطه شده بود ولی نمیتواند ببخشد نمیتواند فراموش کند و ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.