خلاصه کتاب:
درمورد دختری که بخاطر فقیر بودن خانوادش... با پسر معروفترین نمایشگاه خودرو ازدواج می کنه تا به چیزهایی که در کودکی به آن نرسیده ، برسه ... با نقشه و حیله گری وارد زندگی پسر داستانمون میشه ... آیا ساتیار این زندگی رو قبول میکنه؟؟؟ آیا ساتیار نقشهای دختر داستانمون رامیتا رو میفهمه؟؟؟ اگه بفهمه چکار می کنه؟؟؟ ...
خلاصه کتاب:
سامین یک آقازادهی جذاب و جنتلمن لیا دختری که یک برنامه نویس توانا و موفقه لیا موحد بدجوری دل استادش سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق نداره سمتش چپ نگاه کنه ...
خلاصه کتاب:
شاهو خانزاده ای، وفادار و عاشق هست که حقیقت های تلخی که پشت سر زنش میگن رو باور نمیکنه تا وقتی که تصمیم میگیره همسرش رو به بهانه ای تنها بزاره و وفاداریش رو بسنجه و اونجاست که متوجه رابطه همسرش با مرد دیگه ای میشه و بعداز کلی سرو کله زدن با خودش تصمیم میگیره خشمشو از زنش جور دیگه ای تخلیه کنه... اون به خونه بدکاره ای میره و ...
خلاصه کتاب:
لیلی وکیل دون پایه ایست که تصمیم می گیرد تا قید عشقش به همسرش را بزند و از او جدا شود. پس از جدایی، وضعیت پیچیده ای میان کار و رابطه عاشقانه اش به وجود میآید که با ورود مردی که با کمک به لیلی، حس خوبی به آن می دهد، رابطه شان کم کم صمیمی شده؛ اما با پیدا شدن سر و کلهی همسر سابق لیلی، این صمیمیت زیاد دوام نمیآورد و ...
خلاصه کتاب:
زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته میشه و بزرگ میشه و نقشههایی میکشه که به رسوایی میرسه... و برای حاج حمید یک جنون میشه ...
خلاصه کتاب:
و گناه ما این بود که عشق اولشان نبودیم... برای همین چشم هایمان به نظر زیبا نمیآمد و بدخلقی هایمان روی چشم های کسی جانداشت، برای بودن و ماندنمان زمین را به آسمان ندوختند و هیچ کاری برای ثابت کردن دوست داشتنهایشان انجام ندادند، تار موهایمان قافیه شعر و غزل نشد و صدایمان تسکینِ درد هایشان... ما عشق اول نبودیم؛ وگرنه... برای دیدنمان لحظه شماری میکردند و برای ما پیش قدم میشدند، تنها نمیماندیم، یادِ یک نفر خودمان را از یادمان نمیبرد، بغض قورت نمیدادیم، اشک هایمان دیده میشد، دوستت دارم هایمان به گوششان میرسید و سهممان میشد خواسته شدن...
خلاصه کتاب:
مامان، نگاه بدبینانهای به جهان داره. نگاهش رو میتونم به شلاق سیاهی تشبیه کنم که سمت همهٔ آدمهایی که، نه! در واقع شلاق سیاهش رو سمت هر موجود زندهای گرفته، که از کنار من و برادرم رد میشه. حتی مورچهها هم از این شلاق سیاه در امان نیستند ...
خلاصه کتاب:
اسمش یاکان بود بزرگترین قاچاقچی مواد همه ازش میترسیدن تا این که دل سنگ و بی رحمش اسیر دختر سرکش سرهنگ شد! دختری ناز پرورده و افسار گسیخته که هیچ جوره پا به تخت این مرد شرور و وحشی نمیذاشت ولی اون یاکان بود! مردی که همه رو به آتیش میکشید و حالا آتیش و تب تندش دامن این دخترک لوند رو گرفته بود پس با دزدیدن دخترک یه شب بی هوا پا به اتاقش میذاره، قسم خورده بود بهش دست نزنه ولی با دیدنش ...
خلاصه کتاب:
نهال دختر بزرگترین خلافکار ایران که خود نیز تحت تعقیب است برای نجات جانش با مخفی کردن هویتش به ناچار با ساتکین، سرگردی متعصب و بیرحم همخونه میشود تا اینکه ...
خلاصه کتاب:
نه فقط عشقت، تو خودت هم "ممنوعه"بودي! ماندنت، خواستنت، داشتنت، همه و همه "ممنوعه" بودند! "شيرين "من بودم، گفته بودي "فرهاد"ميشوي، تيشه به دست ميگيري، "بيستون "ميشكافي، گفته بودي... و "فقط "گفته بودي ...! و من در گير و دار گفتن هايت بود، كه فهميدم "فرهاد " تو نبودي، ديگري بود! آرامشِ تو از جنس "عذاب " بود و عذابِ او، از جنس " دوست داشتن " ...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " بوستان رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.