کتاب سووشون اثر سیمین دانشور لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
سووشون، اثر ماندگار سیمین دانشور، نویسنده برجسته چند دهه اخیر، تصویری زیبا و تأثیرگذار از زندگی فئودالی در دوران اشغال ایران توسط نیروهای انگلیسی ترسیم میکند. بهرهگیری از واژهها و اصطلاحات عامیانه شیرازی در متن، به داستان رنگوبویی محلی و دلنشین بخشیده و بر گیرایی آن افزوده است. از ویژگیهای برجسته این رمان پی دی اف، ساختار ساده و نثر روان آن است که مخاطب را بیواسطه با خود همراه میسازد.
تکه ای از کتاب سووشون
پاسم رو می خواست. با تعجب نگاهم کرد و گفت: پاسپورتت؟ سرم را تکان دادم و کمی دلستر برای خودم ریختم. پاسپورت واسه چی؟ خونسرد گفتم عمو علی ویزا توریستی شینگن گرفته ماهی گفت که من هم باهاشون برم. بعد هم از اون ور برم به درسم برسم به ترم عقب افتادم. کاملا مشخص بود که عمران متعجب شده است مثل اینکه توقع نداشت که من خودم چنین تصمیم حساسی بگیرم و خیلی عاقلانه برای آینده ام برنامه ریزی هم بکنم. عمران کسروی اگر فکر میکنی که من هنوز بچه هستم اشتباه میکنی شاید که تو بتوانی مرا کتک بزنی ولی در نهایت من خواهم رفت و دیگر هم به ایران برنخواهم گشت تنها تعلق خاطر من در ایران مامان پری بود که آن زمان هم عمران اجازه نمیداد که به دیدنش بیایم و خستگی سفر را به پیرزن بیچاره تحمیل میکرد و او را به نزد من میفرستاد. ماهی و گلی و محمد را هر زمان که اراده میکردم میدیدم فرقی نداشت.
اگر برای آنها آمدن به نزد من مشکل بود، من میتوانستم به دبی یا ترکیه بروم و آنها را ببینم، ولی چیزی که هم برای من و هم فکر کنم برای خود عمران مسجل بود این بود که من اگر کلاهم را باد به ایران می آورد؛ دیگر به پیش عمران برنمی گشتم. کمی به طرف من خم شد و من ناخوداگاه خودم را عقب کشیدم با عمران هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست هر لحظه امکان دارد که او رنگ عوض کند. من آزموده شده بودم به قیمت تمام کبودی های تنم و حبس های طولانی مدتی که کشیده بودم من عمران را شناخته بودم. آن روز روز عقد کنان دختر حاکم بود. نانواها با هم شور کرده بودند و نان سنگکی پخته بودند که نظرش را تا آن وقت هیچکی ندیده بود. مهمان ها دسته دسته به اطاق عقد کنان می آمدند و نان را تماشا می کردند. خانم زهرا و یوسفستان هم مان را از نزدیک دیدند. یوسف تا چشمش بهنان افتاد گفت: «گوساله ها چطور دست میر غضبان
را می بوسند؟ چه نعمتی حرام شده و آن هم در چه موقعی… مهمان هایی که نزدیک زن و شوهر بودند و شنیدند یوسف چه گفت اول از کنارشان عقب نشستند و بعد از اطاق عقد کنان بیرون رفتند. زری تحسینش را فرو خورد، دست یوسف را گرفت و با چشم هایش التماس کرد و گفت: ترا خدا یک امشب بگذار که دلم از حرفهایت نلرزد.» و یوسف به روی زنش خندید. همیشه سعی می کرد به روی زنش بخندد. با لب هایی که انگار هم سجاف داشت و هم دالبر، و دندان هایی که روزی روزگاری از سفیدی برق میزد و حالا دیگر از دود قلیان سیاه شده بود. یوسف رفت و زری همانطور ایستاده بود و به تان نگاه می کرد. خم شد و سفره قلمکار را کنار زد. دو تا تنگه در را بهم چسبانده بودند. دور تا دور سفره سینیه ای اسفند باگل و بته و نقش لیلی و مجنون قرار داشت و در وسط نان برشته به رنگ گل. خط روی نان با خشخاش پر شده بود: و تقدیمی صنف نانوا به حکمران
عدالت گستر با زعفران و سیاهدانه نقطه گذاری کرده بودند و دور تا دورنان نوشته شده بود: «مبارک باده زری می اندیشید: درجه تنوری آن را پخته اند؟ چانه اش را به چه بزرگی برداشته اند؟ چقدر آرد خالی مصرف کرده اند؟ و آن هم به قول یوسف در چه در موقعی که میشد با همین یک نان یک خانوار را کرد. در موقعی که نان خریدن از دکانهای نانوایی کار رستم یک شب میں دستان بود در شهر همین اخیراً جو افتاده بود که حاکم برای زهر چشم گرفتن از صنف نانوا، میخواسته است یان خاطر را در تنور نانوایی بیندازد چون هر کس نان آن نانوایی را خورده از دل درد مثل مار سرکوفته به پیچ و تاب افتاده مثل و با زنها عق زده : گفتند باش از تلخه پس قاطی داشته رنگ مرکب سیاه بوده اما باز به قول یوسف تقصیر نانواها چه بود؟ آذوقه شهر را از گندم تا پیاز قشون اجنبی خریده بود و حالا چطور به آنها که حرف های یوسف را شنیده اند التماس کنم که شتر دیدی ندیدی…